X
تبلیغات
دانه های تسبیح

دانه های تسبیح

یکدانه زتسبیح دعای سحرت را یکبار به نام من محتاج بینداز.

سلام

قالب وبلاگ تغییراتی کرد و متاسفانه اطلاعات پیوندها پاک شد ، لطفا دوباره آدرس و اسم وبلاگتون رو در بخش نظرات درج کنید تا بتونم شما رو لینک کنم. یک وبلاگ خوب هم هست که از قالبش استفاده کردم برای مشاهده این وبلاگ :

لطفا به این آدرس بیایید.


+ زمان درج مطلب در وبنوشت تسبیح  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 17:19  می باشد.  آرامش  | 

. . . البته حوادثِ روز به روز و نو به نو در انقلاب هست كه بايد به همه‌ى اينها رسيد، ليكن آن را هم نبايستى فراموش كرد. يكى از همين چيزهائى كه مربوط به جنگ است و از چيزهائى است كه ذهن من را مشغول ميكند، اين جانبازهائى هستند كه بعد از مدتى به شهادت ميرسند؛ اين خودش يك موضوع ويژه است؛ اين غير از شهيدى است كه در جبهه شهيد شده و درباره‌اش هم شعر گفته شده؛ اين انسانى است كه يك تجربه‌اى را گذرانده و رنجى را تحمل كرده، آخرش هم شهيد شده. بگرديد موضوعات اينجورى را پيدا كنيد. همچنين در موضوعات مربوط به مرثيه، مرثيه‌ى سيدالشهداء و قضاياى كربلا. خب، انسان مى‌بيند زبان‌حالهائى كه گفته ميشود، زبان‌حالهاى زيادى است؛ البته ممكن است بعضى‌اش هم مطابق با واقع نباشد، يعنى چيزهائى نباشد كه انسان بتواند آنها را تأييد كند؛ ليكن زمينه‌هائى وجود دارد. من مثلاً درباره‌ى مصيبت حضرت اباالفضل (عليه الصّلاة و السّلام) به نظرم ميرسيد كه يكى از بخشهاى مهم و جذابى كه ميتواند اين مصيبت را بيان كند، همان زبان حال مادر حضرت اباالفضل است؛ همان «لا تدعونّى ويك امّ البنين»، يا آن شعر ديگرى كه به ايشان منسوب است. خب، اين دو تا شعر است. البته اينها ترجمه‌ى شعرى هم شده، ترجمه‌ى خيلى جالبى نيست، خيلى قوى نيست؛ اما خود اين يك عرصه است: مادرى است؛ صورت قبر چهار جوانش را كه در كربلا شهيد شدند، در بقيع ميكشد و نوحه‌سرائى ميكند و حماسه مى‌آفريند. همه‌اش اشك ريختن و تو سر زدن هم نيست - البته اشك ريختن هست، اشكالى هم ندارد - بلكه حماسه‌آفرينى است، افتخار به اين جوانهاست. اين يك عرصه‌ى خيلى خوبى است، كه از اينگونه عرصه‌ها براى مصيبت خيلى بايد استفاده كرد. يا توصيف بعضى از حالات روحى قهرمانان كربلا، از جمله شبيه آنچه كه عمان سامانى گفته، كه لحظات رفتن حضرت سيدالشهداء به عرصه‌ى ميدان را تصوير ميكند - حالا چقدر واقعيت دارد، من نميدانم؛ البته روضه‌خوانها ميخوانند - كه حضرت زينب آمدند جلو، راه را گرفتند و گفتگوئى بين اين دو بزرگوار انجام گرفت. عمان از اين گفتگو استفاده كرده براى تشريح شخصيت حضرت زينب.

كاى عنان گير من آيا زينبى‌
يا كه آه دردمندان در شبى‌

كه بعد دنبالش اين است: «زن مگو مردآفرين روزگار». ببينيد، از اين مناسبت - مناسبت گفتگوى اين برادر و خواهر - استفاده ميكند براى اينكه شخصيت حضرت زينب (سلام اللَّه عليها) را تشريح كند. اينها ميدانهاى مهمى است. يعنى شرح حالها و زبان حالها فقط بيان آن حالى كه در آن لحظه قهرمان داستان دارد، نباشد؛ بلكه ميتواند شرح خصوصيات او، شخصيت او، ظرافتهاى روح او و عظمتهائى كه در وجود او هست، باشد؛ اينها همه ميدانهاست . . .

۱۳۹۰/۰۳/۲۵

بيانات در ديدار جمعى از شعراى آئينى

+ زمان درج مطلب در وبنوشت تسبیح  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 1:2  می باشد.  آرامش  | 


در یک شب بهاری ، با خواهرتان در حال قدم زدن در اطراف پارکی هستید. ناگهان ماشینی جلوی پارک ، متوقف و با شما درگیر می شود. در این حین میبینید خواهرتان را به زور سوار ماشین می کنند و می برند. هر چه از افرادی که در پارک در حال پیاده روی هستند ، کمک می خواهید ، کسی به شما اعتنا نمی کند و با جواب های « با پلیس تماس بگیر!» مواجه می شوید.

این آینده جامعه ایست که امثال خلیلی در آن وجود ندارند. اصلا به جریانات سیاسی و غیر سیاسی که می توانند و می خواهند از این قضیه منفعتی برای خود کسب کنند کاری نداشته باشید. فرض کنید کاری که شهید خلیلی انجام داد ، در یک کشور لاییک صورت می گرفت، در آن صورت مردم آن کشور به وی به چشم « یک قهرمان ملی » نگاه می کردند یا او را به خاطر کاری که انجام داد مورد مذمت قرار میدادند؟ به او به چشم یک موعظه گر دینی نگاه میکردند که از روی تعصب مذهبی و تندروی ، اقدام به چنین کاری کرده است یا اینکه او را به خاطر داشتن « مسئولیت اجتماعی » تحسین می کردند؟

اشتباه نکنید ، داستان علی خلیلی ، داستان ارتکاب گناه و امر به معروف و ولایت پذیری نیست ، داستان دفاع از مظلوم و ایثار و فداکاریست. داستان شعریست که تا وقتی ارزش داشت که فکر میکردیم بر سردر سازمان ملل نقش بسته است ، شعری که این روزها کمتر می خوانیمش ، شعری که باید دوباره معنی اش کنیم :

 

بنی‌آدم اعضای یک پیکرند                 که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار              دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی                 نشاید که نامت نهند آدمی

+ زمان درج مطلب در وبنوشت تسبیح  یکشنبه دهم فروردین 1393ساعت 2:35  می باشد.  آرامش  | 

قبول داری کلیسا ابهت بیشتری نسبت به مسجد داره؟


هر چند پاسخ منفی ام سریع و قاطع بود اما این سوال مدتی ذهنم را درگیر کرد. به هر صورت تصویری که ما از کلیسا در ذهنمان داریم یک فضای مستطیلی شکل با دیوارهای فوق العاده بلند و سقفی مرتفع است و تصویر ذهنیمان از مسجد مکانی دنج با فرمی انعطاف پذیر با مقیاس انسانیست که گاهی اوقات می توانیم با دست هایمان سقفش را لمس کنیم. باید قبول می کردم که ابهت کلیسا بیشتر است.

البته بعد از گفتن آن جواب منفی ، این سوال هم برایم ایجاد شد که مگر ابهت داشتن برای یک مکان مذهبی حُسن است؟ اصلا چه لزومی دارد که یک عبادتگاه دینی ، ابهت داشته باشد؟ چرا مثل عبادتگاه های شرقی ، روح نواز و دل پذیر نباشد؟

ولی هنوز مسئله اول برایم حل نشده بود. اصلا ابهت کلیسا از مسجد بیشتر است؟ مگر فقط دیوار بلند قادر است تصویری با ابهت از یک مکان برای ما ایجاد کند؟ علاوه بر این کلیسا مربوط به دینیست که اتفاقا ادعای محبت دارد و نام خود را دین محبت گذاشته است و از طرف دیگر مسجد ، عبادتگاه مذهب جهاد و جبهه است. در کلیسا سرود می خوانند و در مسجد دعا و قطعا ابهتی که ادعیه دارند ، سرودها ندارند.

البته اینجا مسئله جبران کمبودها هم می توانست مطرح باشد. دین ضعیف ، عبادتگاهی پر ابهت می خواهد که مظهر کلمه جبار باشد و دین قوی مسجدی می خواهد در خور رحمانیت پروردگار.

اما هنوز مسئله اول باقیست. اصلا این صحیح است که مساجد ابهت ندارند و کلیساها پر ابهتند؟ فکر میکنم جواب مقداری سخت باشد ، ولی بعید می دانم پاسخ منفی باشد.

مردم در کلیسا اعتراف می کنند و در مسجد توبه. اگر قرار باشد از یک زندانی اعتراف بگیرند ، ابزاری برای شکنجه وی لازم است و چه ابزاری بهتر از یک مکان پر ابهت که وقتی متهم وارد آن می شود ، قالب تهی کرده ، لب به اعتراف بگشاید؟.

و اما وقتی قرار است همان متهم توبه کند ، توبه ای نصوح وار ، قطعا به مکانی با آرامش روحی نیاز دارد. مکانی که روح درگیر او را آرام کند و وی را به خلسه ای معنوی فرو ببرد. خلسه ای که برای توبه آماده اش می کند. گناهکار ، توبه می کند و از فضای داخلی مسجد خارج می شود و پا به حیاط آن می گذارد. شکی نیست که حیاط مساجد ، مخصوصا مساجد چهار ایوانی ابهتی توصیف ناپذیر دارند. حالا این گناهکار پشیمان ، احساس میکند هر لحظه تحت نظر چشمانیست که او را می بینند. چشمانی به بلندای مناره ها و گلدسته ها.

کلیسا خود را تجلی فرمانروایی خدا می داند و مسجد خود را تلاشی برای ایجاد ارتباط با خالق.

کلیسای فرمانروا باید هم بلند باشد ، باید هم ترس داشته باشد ، باید هم – گاهی اوقات – زشت باشد ، باید هم ابهت داشته باشد.

اما مسجد مظهر فروتنیست. فروتنی انسانی که دست هایش را برای دعا به پیشگاه پروردگار بلند کرده است. طبیعیست که خاشع به نظر برسد ، ابهت در مسجد جایی ندارد.

 مسئله اول هنوز حل نشده است ولی می توانم بفهمم چرا کلیسا ابهت بیشتری دارد.


مهمات: مظهر فروتنی, مسجد, کلیسا, ابهت
+ زمان درج مطلب در وبنوشت تسبیح  پنجشنبه هفتم فروردین 1393ساعت 17:8  می باشد.  آرامش  | 

اسناد خطبه فدکیه
صدور اين خطبه مبارك از خطيبه نبوت عليهاالسلام مسلّم است و جاى هيچ‏گونه گفتگويى نيست. وگذشته از آن كه نور صدق از هر جانب آن مى‏تابد، در وسع شخص ديگرى نيست كه مانند آن را بیاورد . 
ولى براى اقتداى به سلف صالح، بخشی از اسناد خطبه ـ قسمتى كه به ما رسيده ـ را يادآور می شويم:
1. سيد مرتضى علم‏الهدى ـ متولد 355، متوفى 436 ه ق ـ، در كتاب الشافى فى الامامة از ابوعبداللّه‏ محمد بن عمران مرزبانى ، از محمد بن احمد كاتب، از احمد بن عبيداللّه‏ نحوى، از زيارى، از مشرقى بن قطامى، از محمد بن اسحاق، از صالح بن كيسان، از عروه، از عائشه روايت كرده است.
2. تحويل سند : مرزبانى از احمد بن محمد بن مكى، از محمد بن قاسم يمانى، از ابن‏عايشه روايت كرده است.
3. ابن‏طاووس ـ متوفاى 664 ه ق ـ در كتاب طرائف، قطعه موضع شكوى واحتجاج را از شيخ اسعد بن شفروه در كتاب فائق، از شيخ حافظ، ثقه آن‏ها، معظم نزد آن‏ها، احمد بن موسى بن مردويه اصفهانى، از كتاب مناقب او، از اسحاق بن عبداللّه‏ بن ابراهيم، از مشرقى بن قطامى، از صالح بن كيسان، از زهرى، از عائشه روايت كرده است.
4. شيخ صدوق ـ ابن‏بابويه، متوفاى 371 ه ق در رى ـ روايت كرده، گويد: خبر داد ما را على بن حاتم، از محمد بن اسلم، از عبدالجليل ياقطانى، از حسن بن موسى خشّاب، از عبداللّه‏ بن محمد علوى، از رجالى از اهل‏بيت عليهم‏السلام، از زينب عليهاالسلامبنت على عليه‏السلام، از فاطمه عليهاالسلام.
5. با تحويل سند باز گويد: خبر داد ما را على بن حاتم، از محمد بن ابى عمير، از محمد بن عمارة، از محمد بن ابراهيم مصرى، از هارون بن يحيى ناشب، از عبيداللّه‏ بن موسى عيسى، از عبيداللّه‏ بن موسى معمرى، از حفص أحمر، از زيد بن على شهيد عليه‏السلام، از عمه‏اش زينب بنت على عليه‏السلام، از فاطمه عليهاالسلام.
6. نيز با تحويل سند قطعه‏اى از اين خطبه ـ كه متضمن علل شرايع است ـ، از ابن‏المتوكل، از سعدآبادى، از برقى، از اسماعيل بن مهران، از احمد بن محمد بن جابر، از زينب عليهاالسلام بنت على عليه‏السلامروايت كرده است.
7. مجالس مفيد ـ متولد 336 ومتوفاى 413 ه ق ـ، ابياتى را كه در خطبه مذكور است، به استناد زير ذكر كرده گويد: جعابى، از محمد بن جعفر حسنى، از عيسى بن مهران، از يونس، از عبداللّه‏ بن محمد بن سليمان هاشمى، از پدرش، از جدش، از زينب ـ دختر اميرالمؤمنين على بن ابى‏طالب عليه‏السلامـ بازگو كرده، گويد: همين كه رأى ابوبكر بر منع فدك و عوالى از فاطمه عزم وتصميم شد وفاطمه عليهاالسلاممأيوس شد از اجابت ابوبكر، به سوى قبر پدر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله برگشت وخود را بر قبر انداخت وبه او شكايت كرد از آنچه آن مردم با وى كرده بودند، وگريه كرد تا تربت او را به اشك ديده خود تر كرد وبه ندبه خود همه را به ناله آورد، سپس در آخر ندبه خود گفت: قَد كانَ بَعدَكَ أنبآءٌ وهَنبثَةٌ.
8. ابن‏ابى‏الحديد ـ متولد 586 ومتوفاى 655 ه ق در بغداد ـ، در شرح نهج البلاغة، در ذيل نامه امام عليه‏السلام به عثمان بن حنيف، از كتاب سقيفه احمد بن عبدالعزيز جوهرى، به چهار سند روايت كرده است.
ابوبكر جوهرى از شخصيّت‏هاى برجسته است. شيخ طوسى او را در الفهرست ذكر كرده است.
وى: عالم، محدث، پرمايه از علم وادب، ثقه، وورع است. محدّثين بر او ثناخوانى كرده ومصنّفات او را روايت كرده‏اند ، طرق او اين است:
اولاً: جوهرى، از محمد بن زكريا، از جعفر بن محمد بن عماره، از پدرش، از حسين بن صالح بن حىّ، از دو تن از رجال اهل‏بيت عليهم‏السلامبنى‏هاشم، از زينب عليهاالسلامـ بنت على بن ابى‏طالب عليهم‏السلام ـ.
ثانياً: جوهرى، از جعفر بن محمد بن عماره، از پدرش، از جعفر بن محمد بن على بن الحسين عليهم‏السلام ـ امام صادق عليه‏السلام ـ.
ثالثاً: از عثمان بن عمران عجيفى، از نائل بن نجيح، از عمر بن شمر، از جابر جعفى، از ابى‏جعفر محمد بن على عليهم‏السلام ـ امام باقر عليه‏السلامـ.
رابعاً: از احمد بن محمد بن يزيد، از عبداللّه‏ بن الحسن عليه‏السلام روايت كرده :
عبداللّه‏ محض زاده فاطمه بنت الحسين، وحسن مُثَنّى زاده امام حسن السبط عليه‏السلام از اصحاب صادق عليه‏السلام است. پدر محمد، صاحب نفس زكيه است كه بيعت او به گردن بنى‏عباس بود وشهيد آن‏ها شد وبدان واسطه، عبداللّه‏ محض در سن پيرمردى در زندان بنى‏عباس در بغداد از دنيا رفت.
9. إربِلى على بن عيسى رحمه‏الله در كشف الغمّه ـ كه تأليف آن در 687 ه ق است ـ از كتاب سقيفه احمد بن عبدالعزيز جوهرى به همه اين طرق، از نسخه‏اى كه به سال 322 ه ق بر خود او قرائت شده، روايت كرده است.
إربلى: شيخ على بن عيسى بهاءالدين ابوالحسن، عالم، نحرير، فاضل، محدّث، جامع فضائل ومحاسن است. سيد اجلّ، سيد بن طاووس از مشايخ او است.
10. مُرُوج الذهب مسعودى به اين خطبه اشاره كرده است.
11. شيخ طبرسى ـ ابومنصور، احمد بن على بن ابى‏طالب ـ متوفاى 588 هق كه از مشايخ ابن‏شهرآشوب وخود به يك واسطه شاگرد ابوعلى ـ پسر شيخ‏الطائفه ـ است وخود او شيخ عالم، فاضل، فقيه، محدّث، ثقه وجليل است ، در كتاب الاحتجاج روايت كرده است.
12. پيشواى بزرگ، ابوالفضل، احمد بن ابوطاهر كه از علماى دوران عصر مأمون وخلفاى بعد از اوست ـ متولد به بغداد 204 ه ق ومتوفاى 280 ه ق است ـ در كتاب بلاغات النساء به چند طريق روايت كرده:
اولاً: راوى گويد: من نزد ابوالحسين زيد بن على بن الحسين عليهم‏السلام، گفتگوى فاطمه عليهاالسلامرا با ابوبكر در هنگامه گرفتن فدك مذاكره كردم. فرمود: من مشايخ آل‏ابى‏طالب عليه‏السلام را ديدم كه آن را از پدرهاى خود روايت مى‏كنند وبه پسران خود تعليم مى‏دهند. پدرم مرا به آن حديث كرده، از جدّم عليه‏السلام، وبه فاطمه عليهاالسلاممى‏رساند.
ثانياً: مشايخ شيعه آن را روايت كرده وآن را به يكديگر درس مى‏گفته‏اند.
ثالثاً: حسن بن علوان، از عطيه عوفى حديث كرده، گويد: آن را از عبداللّه‏ بن حسن عليه‏السلام ـ عبداللّه‏ محض ـ شنيده كه آن را از پدرش ـ حسن مُثَنّى عليه‏السلام ـ روايت وذكر نموده است.
رابعاً: جعفر بن محمد ـ كه مردى است از اهل ديار مصر واو را من در رافقه ديدار كردم ـ گويد: پدرم براى من حديث كرده وگفت: موسى بن عيسى ما را خبر داده گفت: عبيداللّه‏ بن يونس ما را خبر داده گفت: جعفر احمر ما را خبر داده، از زيد بن على رحمه‏الله، از عمه‏اش زينب بنت الحسين عليه‏السلام ـ ظاهرا بنت على عليه‏السلام ـ وشايد غلط كتابتى باشد.
خامساً: درباره مذاكراتى كه ابوبكر در جواب فاطمه عليهاالسلام گفته، روايت كرده، گويد: عبداللّه‏ بن احمد عبدى حديث كرده از حسين بن علوان، گويد: از عطيه‏عوفى كه راوى شنيد ابوبكر آن روز به جواب فاطمه عليهاالسلامچنين گفت.
سادساً: ابوالفضل گويد: من جميع اين حديث را تمامِ كامل جز نزد ابى‏حفان نديدم.
اين مصادرى است كه ما يافته‏ايم ـ واللّه‏ اعلم ـ.
 
متن خطبه
احتجاج فاطمة الزهرا عليهاالسلامعلى القوم لما منعوها فدك
وقولهم لهم عند الوفاة بالامامة
روى عبداللّه‏ بن الحسن عليه‏السلام باسناده عن آبائه عليهم‏السلام أنّه :
لَمّا أجمَعَ أبُوبَكرٍ وَعُمَرَ عَلى مَنعِ فَاطِمَةَ فَدَكاً وَصَرَفَ عامِلَها منها، وَبَلَغَها ذَلِكَ، لاثَت خِمارَها عَلى رَأسِها وَاشتَمَلَت بِجِلبابِها وَأقبَلَت فِى لُمَّةٍ مِن حَفَدَتِها وَنِساءِ قَومِها تَجُرُّ أدراعَها، تَطَأُ ذُيُولَها، ماتَخرمُ مِشيَتُها مِشيَةَ رَسُولِ‏اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله.
حَتّى دَخَلَت عَلى أبِى‏بَكرٍ وَهُوَ فِى حَشدٍ مِنَ المُهاجِرِينَ وَالأنصارِ وَغَيرِهِم.
فَنِيطَت دُونَها مُلاءَةٌ، فَجَلَسَت.. ثُمَّ أنَّت أنَّةً أجهَشَ القَومُ لَها بِالبُكاءِ، فَارتَجَّ الَمجلِس.
ثُمَّ أمهَلَت هُنَيَّةً حَتّى إذا سَكَنَ نَشِيجُ القَومِ، وَهَدَأَت فَورَتُهُم. إفتَتَحَتِ الكَلامَ بِحَمدِ اللّه‏ِ وَالثَّناء عَلَيهِ وَالصَّلاةِ عَلى رَسُوله، فَعادَ القَومُ فِى بُكائِهِم. فَلَمّا أمسَكُوا عَادَت فِى‏كَلامِها.
فَقالَت عليهاالسلام:
أبتَدِءُ بِحَمدِ مَن هُوَ أولى بالحَمدِ والطَّولِ والمَجدِ ألحَمدُ للّه‏ِ عَلى ما أنعمَ، وَلَهُ الشُكرُ عَلى مَا ألهَمَ، وَالثَّنَاءُ بِما قَدَّمَ، مِن عُمُومِ نِعَمٍ إبتدَأها، وَسُبُوغِ آلاءٍ أسداها، وَتَمامِ مِنَنٍ أولاها.
جَمَّ عَن الإحصاءِ عَدَدُها، وَنَأى عَنِ الجَزاءِ أمَدُها، وَتَفاوَتَ عَنِ الإدراكِ أبَدُها، وَنَدَبَهُم لاِستِزادَتِها بِالشُّكرِ لاِتِّصَالِها ، وَاستَخذَى الخَلقَ بإنزالِها ، وَاستَحمَدَ إلىَ الخَلائِقِ بِإجزالِها، وَثَنّى بِالنَّدبِ إلى أمثالِها.
وَأشهَدُ أن لا إلَهَ إلاّ اللّه‏ُ وَحدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ ، كَلِمَةٌ جَعَلَ الإخلاصَ تَأويلَها، وَ ضَمَّنَ القُلُوبَ مَوصُولَها، وَ أنارَ فِى الفِكَرِ مَعقُولَها.
المُمتَنِعُ مِنَ الأبصارِ رُؤيَتُهُ، وَمِنَ الألسُنِ صِفَتُهُ، وَمِنَ الأوهامِ كَيفِيَّتُهُ.
إبتَدَعَ الأشياءَ لا مِن شَى‏ءٍ كانَ قَبلَها، وَأنشَأها بِلاَ احتِذاءِ أمثِلَةٍ إمتَثَلَها.
كَوَّنَها بِقُدرَتِهِ، وَ ذَرَأها بِمَشِيّتِه، مِن غَيرِ حاجَةٍ مِنهُ إلى تَكوِينِها، وَ لا فَائِدَةٍ لَه فِى تَصويِرِها إلاّ تَثبيتاً لِحِكمَتِهِ، وَتَنبيِهاً عَلى طَاعَتِهِ، وَ إظهارَاً لِقُدرَتِهِ ، وَتَعَبُّداً لِبَرِيَّتِهِ، وَإعزازَاً لِدَعوتِهِ.
ثُمَّ جَعَلَ الثَّوابَ عَلى طَاعَتِهِ، وَ وَضَعَ العِقابَ عَلى مَعصِيَتِهِ ، ذِيادَةً لِعبادِهِ مِن نِقمَتِهِ، وَحِيَاشَةً لهم إلى جَنَّتِهِ.
وَأشهَدُ أنَّ أبِى مُحَمّدَاً عَبدُه وَرَسُولُهُ، إختارَهُ وَ انتَجَبَهُ قَبلَ أن أرسَلَهُ، وَ سَمَّاهُ قَبلَ أنِ اجتَبَلهُ، وَاصطَفاهُ قَبلَ أنِ ابتَعَثَهُ ، إذِ الخَلائِقُ بِالغَيبِ مَكنُونَةٌ، وَبِسِترِ الأهاوِيلِ مَصُونَةٌ ، وَبِنَهَايَةِ العَدَمِ مَقرُونَةٌ، عِلماً مِنَ اللّه‏ بِمآئلِ الأُمُورِ ، وَ إحاطَةً بِحَوادِثِ الدُّهُورِ، وَمَعرِفَةً بِمَواقعِ المَقدورِ.
إبتَعَثَهُ اللّه‏ُ إتماماً لِأمرِهِ ، وَعَزِيمَةً عَلى إمضاءِ حُكمِهِ، وَإنفاذَاً لِمَقَادِيرِ حَتمِهِ.
فَرَأى الأُمَمَ فِرَقاً فِى أديانِها، عُكَّفاً عَلى نيرانِها، عَابِدَةً لِأوثانِها، مُنكِرَةً للّه‏ِ مَعَ عِرفانِها.
فَأنَارَ اللّه‏ُ بِأبِى مُحَمَّدٍ صَلّى اللّه‏ُ عَلَيْهِ وَآلِه ظُلَمَها، وكَشَفَ عَن القُلُوبِ بُهَمَهَا، وَجَلا عَنِ الْأبْصارِ غُمَمَها ، وعن الأنفس غُمَمَها وَ قـامَ فِى‏النَّاسِ بِالْهِدايَةِ، فَأنقَذَهم مِنَ الغَوايَةِ، وَبَصَّرَهُم مِنَ العَمايَةِ، وَهَداهُم إلى الدِّينِ القَويِمِ، وَدَعَاهُم إلى الصِّراطِ المُستَقِيمِ.
ثُمَّ قَبَضَهُ اللّه‏ُ إلَيهِ قَبضَ رَأفَةٍ وَرَحمَةٍ وَاختِيارٍ وَ رَغبَةٍ وَإيثارٍ، فَمُحَمَّدٌ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فِى راحَةٍ من تَعَبِ هذِهِ الدّارِ مَوضوعاً عَنهُ أعباءُ الأوزارِ ، قد حُفّ بِالمَلاَئكَةِ الأبرارِ، وَرِضوانِ الرَّبِّ الغَفَّارِ، وَمُجاوَرَةِ المَلِك الجَبَّار.
صَلّى اللّه‏ُ عَلى أبِى نَبِيِّهِ ، وَأمِينِهِ عَلَى الوَحى وَصَفِيِّهِ، وَخِيَرَتِهِ مِنَ الخَلقِ وَرَضِيِّهِ ، وَالسَّلامُ عَلَيهِ وَرَحمَةُ اللّه‏ِ وَبَرَكاتُهُ.
 
ثُمَّ التَفَتَت إلى أهلِ الَمجلِس وَقالَت لِجَميعِ المُهاجِرينَ والأنصارِ :
أنتُم عِبادَ اللّه‏ِ نَصبُ أمرِهِ وَنَهيِهِ، وَحَمَلَةُ دِيِنهِ وَوَحيِهِ، وَ أُمَناءُ اللّه‏ِ عَلى أنفُسِكُم، وَبُلَغاؤُهُ إلَى الأُمَمِ حَولَكُم ، زعيمُ حَقٍّ لَهُ فيكُم، وَعَهدٌ قَدَّمَهُ إلَيكُم وَ بَقِيَّةٌ استَخَلفَها عَلَيكُم.
كِتابُ اللّه‏ِ الناطِقُ ، وَالقُرآنُ الصَّادِقُ، وَالنُّورُ السَّاطعُ، وَالضِّياءُ اللاَّمِعُ ، بَيِّنَةٌ بَصائِرُهُ ، وآىٌ مُنكَشِفَةٌ سَرائِرُه، وبرهانٌ فينامُنجَليةٌ ظَوَاهِرُه، مُديمٌ لِلبَرِيَّةِ استماعُه  مُغتَبِطَةٌ بِهِ أشياعُهُ ، قائِدٌ إلَى الرِّضوانِ إتِّباعُهُ، مُؤٍّ إلَى النَّجاةِ استِماعُهُ.
بِهِ تُنال حُجَجُ اللّه‏ المُنَوَّرَة ، ومواعِظُهُ المكرَّرة وَ عَزَائِمُه المُفَسَّرَة ، وَمَحَارِمُهُ المُحَذِّرَةُ، وأحكامُهُ الكافية وَبَيِّناتُهُ الجَاليةُ، وَبَراهِينُهُ الكَافِيةُ، وجُمَلُه الشّافية ، وَفَضائِلُهُ المَندُوبَةُ، وَرُخَصُهُ المَوهُوَبَة، وَرَحَمَتُهُ المَرجُوَّة وَشَرائِعُهُ المَكُتُوبَة.
فَجَعَلَ اللّه‏ُ الإيمانَ تَطهِيراً لَكُم مِنَ الشِّركِ، وَالصَّلاةَ تَنزِيهَاً لَكُم عَنِ الكِبرِ، وَالزَّكاةَ تَزكِيَةً لِلنّـفس ، وَنَماءً  فِى الرِّزقِ، وَالصِّيامَ تَثبِيتاً لِلإخلاصِ، وَالحَجَّ تَشيِيداً لِلدِّينِ، وَالعَدلَ تَنسِيقاً لِلقُلُوبِ وَتمكيناً لِلدّين وَطَاعَتَنَا نِظاماً لِلمِلَّةِ، وَإمامَتَنا أمـاناً مِنَ الفُرقَةِ ، وَالجِهادَ عِزَّاً لِلإسلامِ، وَالصَّبرَ مَعُونَةً عَلى استيِجاب الأجرِ ، وَالأمرَ بالمَعرُوفِ مَصلَحَةً لِلعامَّةِ، وَالنَّهىَ عَنِ المنكَرِ وَبِرَّ الوَالَدينِ وِقايَةً مِنَ السَّخَطِ ، وَصِلَةَ الأرحامِ مَنسَأةً فِى‏العُمر وَ مَنماةً لِلعَدَدِ ، وَالقِصاصَ حَقناً لِلدِّماءِ، وَالوَفَاءَ بِالنّذر تَعريضَاً لِلِمَغفرَةِ ، وَتَوفِيَةَ المَكائيلِ وَالمَوَازِينِ تَغييراً لِلبَخسِ ، وَالنَّهيَ عَن شُربِ الخَمرِ تَنزيِهاً عَن الرِّجسِ، وَ اجتِنابَ القَذفِ حِجاباً عَنِ اللَّعنَةِ ، وَتَركَ السَّرِقَةِ إيجاباً لِلعِفَّةِ ، والتنزّهَ عَن أكلِ مالِ اليتيمِ والإستيثارِ به إجارَةً من الظُّلم، والنَّهىَ عنِ الزّنا تَحَصُّنَاً من المقتِ، وَالعَدلَ فِى الأحكامِ ايناساً للرَّعيّةِ، وتركَ الجَورِ فى الحكمِ إثباتاً لِلوَعيدِ ، وَحَرَّمَ اللّه‏ُ الشِّركَ إخلاصاً لَه بالرُّبُوبِيَّةِ.
فـ «اتَّقُوا اللّه‏َ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلاَ تَمُوتُنَّ إلاَّ وَأَنتُم مُسلِمُونَ وَلا تتوَلَوّا مدبرينَ » وَأطِيعُوا اللّه‏َ فِيما أمَرَكُم بِهِ وَنهاكُم عَنهُ فَإنَّهُ «إنّما يَخشى اللّه‏َ مِن عِبادِه العُلَماء»
فاحمَدُوا اللّه‏َ الذى بِعظَمَتِهِ ونُورِه ابتغى مَن فِى السَّماواتِ ومَن فِى الأرضِ إليهِ الوسيلةَ، فنحنُ وسيلتُهُ فِى خَلقِه  و نحنُ آلُ رسولِه ونحنُ خاصَّته ومحلّ قدسه ونحنُ حُجَّةُ غيبه ووَرَثَةُ أنبيائهِ
 
ثُمَّ قالَت عليهاالسلام:
أيُّهَا النَّاسُ! إعلَموا أنّى فَاطِمَةُ وَأبِى مُحَمَّدٌ صَلّى اللّه‏ُ عَلَيْهِ وَآلِه ، أقُولُ عَوداً وَبَدواً وَلاَأقُولُ مَا أقُولُ غَلَطَاً وَلاَأفعَلُ مَا أفعَلُ شَطَطَاً. فاسمَعوا إلىَّ بأسماعٍ واعِيةٍ وقُلوبٍ راعِيةٍ.
 
ثمّ قالَت:
«لَقَد جَاءَكُم رَسُولٌ من أنفُسِكُم عَزيزٌ عَلَيهِ مَا عَنِتُّم حَرِيصٌ عَلَيكُم بِالمُؤِنينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ» فَإن تَعزُوهُ وَتَعرِفُوهُ تَجِدُوهُ أبى دُونَ نِسائِكم ! وَأخَا ابنِ عَمّي دُونَ رِجالِكُم، وَلَنِعمَ المَعزِيُّ إلَيِه.
فَبَلَّغَ الرِّسَالَةَ صَادِعَاً بِالنَّذارَةِ ، مَائِلاً عَن مَدرَجَةِ المُشرِكِيِنَ ، ضَارِباً ثَبَجَهُم ، آخِذَاً بِأكظامِهِم ، دَاعِيَاً إلى سَبيلِ رَبِّهِ بِالحِكمَةِ وَالمَوعِظَةِ الحَسَنَةِ.
يَكسِرُ الأصنامَ وَيَنكُثُ الهامَ، حَتَّى انهَزَمَ الجَمعُ وَ وَلَّوُا الدُّبُرَ، و حَتَّى تَفَرَّى اللَّيلَ عَن صُبحِهِ، وَأسفَرَ الحَقُّ عَن مَحضِهِ، وَنَطَقَ زَعِيمُ الدِّينِ، وهَدَأت فَورَةُ الكُفرِ وَخَرِسَت شَقَاشِقُ الشَّياطِينِ، وَطَاحَ وَشِيظُ النّفاقِ، وَانحَلَّت عُقَدُ الكُفرِ وَالشِّقَاقِ ، وَفُهتُم بِكَلِمَةِ الإخلاصِ فِى‏نَفرٍ مِنَ البِيضِ الخِماصِ.
وَكُنتُم عَلى شَفَا حُفرةٍ مِنَ النَّارِ، فَأنقَذَكُم مِنها نبيُّهُ، تَعبُدوُونَ الأصنَامَ وتَستَقسِمُونَ بإلأزلامِ، مُذقَةَ الشّارِبِ، وَ نُهزَةَ الطّامِعِ، وقَبسَةَ العَجلانِ، وَمُوطِى‏ءَ الأقدامِ.
تَشرَبُونَ الطَّرقَ ، وَ تَقتَاتُونَ الوَرَقَ ، أذِلَّةً خاسِئِينَ ، تَخَافُونَ أن يَتَخَطَّفَكُمُ النَّاسُ مِن حَولِكمُ.
فَأنقَذَكُم اللّه‏ُ تَبارَكَ وَتَعالى، بنبيّه مُحَمَّد صَلّى اللّه‏ُ عَلَيْهِ وَآلِه بَعدَ اللَّتيَّا وَالَّتي، وَبَعدَ أن مُنِىَ بِبُهمِ الرِّجالِ، وَذُؤبانِ العَرَبِ، وَ مَرَدَةِ أهَلِ الكِتَابِ.
كُلَّمَا أوقَدُوا نَاراً لِلحَربِ أطفَأَهَا اللّه‏ُ، أو نَجَمَ قَرنُ الشَّيطانِ ، أو فَغَرَت فَاغِرَةٌ مِنَ المُشرِكِينَ قَذَفَ أخَاهُ فِى‏لَهَواتِها، فَلا يَنكَفِى‏ءُ حَتَّى يَطَأَ صِماخَها بِأخمَصِهِ، وَ يُخمِدَ لَهَبَها بِسَيفِهِ ، مَكدُودَاً دَؤُوباً فِى ذاتِ اللّه‏ِ ، مُجتَهِدَاً فِى أمرِ اللّه‏ِ ، قَرِيبَاً مِن رَسُولِ اللّه‏ِ، سَيِّدَاً فى أولياءِ اللّه‏ِ، مُشَمِّراً نَاصِحَاً مُجِدَّاً كَادِحَاً.
وَأنتُم فِى رَفاهِيَّةٍ مِنَ العَيشِ، وَادِعُون فَاكِهُونَ آمِنُونَ، تَتَرَبَّصُونَ بِنَا الدَّوائِرَ ، وَتَتَوكَّفُونَ الأخبَارَ، وَتَنكِصُونَ عِند النَّزالِ، وَتَفِرُّونَ مِنَ القِتال.
فَلَمَّا اختَارَ اللّه‏ُ لِنَبيِّهِ دَارَ أنبِيائِهِ، وَمَأوَى أصفِيائِهِ ، وأتمّ عليه ما وعَدَه ظَهَرَ فِيكُم حَسِكَةُ النِّفاق ، وَسَمَلُ جِلبابُ الدِّينِ وأخلق ثَوبُه، ونَحَلَ عظمُه وأودَت رمّتُهُ ، وَنَطَقَ كَاظِمُ الغَاوِينَ، وَنَبَغَ خَامِلُ الأقلّينَ ، وَهَدَرَ فَنِيقُ المُبطِلِينَ. فَخَطَرَ فِى عَرَصَاتِكُم، وَ أطلَعَ الشَّيطانُ رَأسَهُ مِن مَغرِزِهِ هَاتِفَاً بِكُم فَألفاكُم لِدَعوَتِهِ مُستَجِيبِينَ، ولِلعِزّةِ فِيهِ مُلاحِظِينَ. ثُمَّ استَنهَضَكُم فَوَجَدَكُم خِفافاً، وَ أحمَشَكُم فَألفاكُم غِضابَاً، فَوَسَمتُم غَيرَ إبِلِكُم، وَوَرَدتُم غَيرَ مشربِكُم.
هَذا وَالعَهدُ قَريبٌ، وَالكَلمُ رَحيبٌ، وَالجُرحُ لَمَّا يَندَمِلُ، وَالرَّسُولُ لَمَّا يُقبَر. إبتِداراً زَعَمتُم خَوفَ الفِتنَة «أَلاَ فِى الفِتنَةِ سَقَطُوا وَإنَّ جَهَنَّمَ لَمحِيطَةٌ بِالكَافِرِينَ»
فَهَيهَاتَ مِنكُم! وَكَيفَ بِكُم؟! وَأنَّى تُؤفَكُونَ؟ وَكِتَابُ اللّه‏ِ بَينَ أظهُرِكُم. أُمُورُهُ ظَاهِرَةٌ، وَأحكامُهُ زَاهِرَةٌ، وَأعلامُهُ بَاهِرَةٌ، وَ زَوَاجِرُهُ لاَئِحَةٌ، وَ أوامِرُهُ وَاضِحَةٌ، وَ قَد خَلَّفتُمُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِكُم.
أَ رَغبَةً عَنهُ تُريدُون؟! أم بِغَيرِهِ تَحكُمُونَ؟! «بِئسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلاً»«وَمَن يَبتَغِ غَيرَ الإسلامِ دِيناً فَلَن يُقبَلَ مِنهُ وَهُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الخاسِرينَ
ثُمَّ لَم تَلبَثُوا إلاَّ رَيثَ أن تَسكُنَ نَفرَتُها، وَ يَسلَسَ قِيادُهَا، ثُمَّ أخَذتُم تُورُونَ وَقدَتَهَا، وَتُهَيِّجُونَ جَمرَتَها. وَتَستَجِيبُونَ لِهِتَافِ الشَّيطَانِ الغَوِىِّ، وَإطفاءِ أنوارِ الدِّينِ الجَلِيِّ، وَإهمَادِ سُنَنِ النَبىِّ الصَّفىِّ.
تُسرّونَ حَسواً فِى ارتِغَاءٍ ، وَ تَمشُونَ لِأهلِهِ وَ وُلدِهِ فِى الخَمرَة والضَّرّاءِ ، وَنَصبرُ مِنكُم على مِثلِ حَزِّ المُدى وَ وَخزِ السِّنانِ فِى الحَشا.
وَأنتُم الآنَ تَزعَمُون : أن لا إرثَ لَنا «أفَحُكم الجاهليَّةِ تَبغُون وَ مَن أحسَنُ مِنَ اللّه‏ حُكماً لِقَومٍ يُوقِنُون» أفلا تَعلَمونَ؟ بَلى قَد تَجَلَّى لَكُم كَالشَّمسِ الضَّاحِيةِ أنِّى ابنَتُهُ.
 
أيَّها المُسلِمُون!! أَأُغلَبُ عَلى إرثَيه ؟
يَابنَ أبِى قُحافَةَ! أفِى كِتابِ اللّه‏ِ أن تَرِثَ أباكَ وَ لاَ أرِثُ أبِى؟! لَقَد جِئتَ شَيئاً فَرِيّاً.
جُرأةً منكم على قطيعةِ الرَحِمِ ونكث العهدِ أفَعَلى عَمدٍ تَرَكتُم كِتَابَ اللّه‏ِ وَنَبَذتُمُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِكُم؟ إذ يَقُولُ اللّه‏ تبارك وتعالى: «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ دَاوُدَ»
وَقَالَ فِيمَا اقتَصَّ مِن خَبَرِ يَحيَى بنِ زَكَريّا عَلَيْهِ السّلام. إذ قَالَ: «فهَب لِى مِن لَّدُنكَ وَلِيَّاً يَرِثُنِى وَيَرِثُ مِن آلِ يَعقُوبَ»
وَقَالَ: «وَأُولُوا الأرحَامِ بَعضُهُم أولَى بِبِعضٍ فِى كِتَابِ اللّه‏ِ»
وَقَالَ: «يُوصيِكُمُ اللّه‏ُ فِى أولاَدِكُم لِلذَّكَرِ مِثلُ حَظِّ الأُنثَيَينِ»
وَقَالَ: «إن تَرَكَ خَيراً الوَصِيَّةُ لِلوَالِدَينِ وَلأقرَبِينَ بِالمَعرُوفِ حَقَّاً عَلَى المُتَّقيِنَ»
وَزَعَمتُم أن لا حُظوَةَ لِى وَلا إرْثَ مِنْ أبِى ولا رَحِمَ بيننا ؟!
أَخَصَّكُمُ اللّه‏ُ بِآيَةٍ أَخرَجَ مِنهَا أبِى صَلّى اللّه‏ُ عَلَيْهِ وَآلِه ؟!
أَم هَل تَقُولُونَ: إنَّ أَهلَ المِلَّتينِ لاَيَتَوارَثَانِ ؟!، أَوَ لَستُ أَنَا وأَبِى مِن أَهلِ مِلّةٍ وَاحِدَةٍ؟! أم أُنتُم أعلَمُ بِخُصُوصِ القُرآنِ وَعُمُومِه مِن أبِى وَابنِ عَمِّى ؟!
فَدُونَكَهَا مَخطُومَةً مَرحُولَةً مزمومَةً. تَلقَاكَ يَومَ حَشرِكَ. فَنِعمَ الحَكَمُ اللّه‏ُ، وَالزَّعِيمُ مُحَمَّدٌ صَلّى اللّه‏ُ عَلَيْهِ وَآلِه وَالمَوعِدُ القِيامةُ. وعمّا قَليلٍ تُؤفكونَ وَعِندَ السَّاعَةِ يَخسَرُ المُبطِلونَ، وَلاَ يَنفَعُكُم إذ تَندَمُونَ ، وَ «وَلِكُلِّ نَبَأٍ مُستَقَرٌّ وَسَوفَ تَعلَمُونَ»«مَن يَأتِيهِ عَذابٌ يُخزيِهِ وَيَحِلُّ عَلَيِه عَذابٌ مقيمٌ»
... ثُمَّ رَمَت بِطَرفِها نَحوَ الأنصارِ ، فَقَالَت:
يَا مَعاشِرَ الفتية وَأعضادَ المِلَّةِ ، وَأنصَارَ الإسلامِ! مَا هذِهِ الغَمِيزَةُ فِى حَقِّى، وَالسِّنَّةُ عَن ظُلاَمَتِى؟
أمَا كَانَ رَسُولُ اللّه‏ِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله أبِى يَقُولُ: المَرءُ يُحفَظُ فِى‏وُلدِهِ» ؟!.
سَرعانَ مَاأحدَثتُم، وَعَجلاَنَ ذَا إهالَةٍ! وَ لَكُم طَاقَةٌ بِمَا أُحاوِلُ، وُقُوَّةٌ عَلَى مَاأطلُبُ وَ أُزاوِلُ.
أتَقُولُونَ مَاتَ مُحَمُّدٌ رَسُولُ اللّه‏ِ فَخَطبٌ جَلِيلٌ، إستَوسَعَ وَهنُه ، وَاستَنهَرَ فَتقُهُ، وَانفَتَقَ رَتقُهُ ، وَأُظلِمَت الأرضُ لِغَيبَتِهِ وَكُسِفَت الشَّمسُ وَالقَمَرُ وَإنتَثَرَتِ الُّنجومُ لِمُصيبَتِهِ ، وَ أكدَتِ الاْمالُ وَخَشَعَتِ الجِبَالُ، وَأُضِيعَ الحَرِيمُ، وَأُزِيلَتِ الحُرمَةُ عِندَك مَمَاتِهِ.
فَتِلكَ وَاللّه‏ِ النَّازِلَةُ الكُبرى، وَالمُصيِبَةُ العُظمى، لاَ مِثَلُها نَازِلَةٌ، وَلا بَائِقَةٌ عاجِلَةٌ. أعلَنَ بِهَا كِتَابُ اللّه‏ِ جَلَّ ثَناؤُه فِى أفنِيتكُم وَفِى مُمساكُم وَمُصبَحِكُم، يهتفُ بِها فى أسماعِكُم هِتافاً وَصُراخاً، وتِلاوَةً وألحاناً ، وَلَقَبلَهُ مَا حَلَّ بِأنبِياءِ اللّه‏ِ وَرُسُلِهِ، حُكمٌ فَصلٌ وَ قَضَاءٌ حَتمٌ ، «وَمَا مُحَمَّدٌ إلاّ رَسُولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُّسُلُ أفَإن مَاتَ أو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلَى أعقابِكُم وَ مَن يَنقَلِبُ عَلَى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّه‏َ شَيئاً وَ سَيَجزِى اللّه‏ُ الشّاكِرِينَ»
أيهاً بَنِى قَيلَةَ!! أَأُهضَمُ تُرَاثُ أبِى وَأنتُم بِمَرًأى مِنِّى وَمَسمَعٍ وَمُنتَدىً ومَجمَعٍ ؟!
تَلبَسُكُمُ الدَّعوَةُ، وَتَشمِلُكُمُ الخَبرَةُ ، وَأنتُم ذَوُو العَدَدِ وَالعُدَّةِ ، والأداةِ وَالقُوَّةِ، وَعِندَكُمُ السِّلاحُ وَالجُنَّةُ، تُوَافِيكُمُ الدَّعوَةُ فَلاَتُجِيبُونَ، وَتَأتِيكُمُ الصَّرخَةُ فَلاَ تُغِيثُونَ، وأنتُم مَوصُوفُونَ بالكِفاح، مَعرُوفُونَ بِالخَيرِ وَالصَّلاَحِ.
وأنتم الأولى نُّخبَةُ اللّه‏ِ الَّتى انتُخِبَت، وَالخِيَرَةُ الَّتي اختِيرَت لَما أهل البيت قَاتَلتُمُ العَرَبَ وبادَهتُمُ الاُمُورَ ، وَ تَحَمَّلتُم الكَدَّ وَالتَّعَبَ ، وَنَاطَحتُمُ الأُمَمَ، وَكَافَحتُمُ البُهَمَ.
لاَ نَبرَحُ أو تَبرَحُونَ، نَأمُرُكُم فَتَأتَمِرونَ. حَتَّى إذَا دَارَت لَكم بِنَا رَحَى الإسلامِ، وَ دَرَّ حَلَبُ الأيَّامِ ، وَخَضَعَت ثُغرَةُ الشِّركِ، وَ سَكَنَت فَورَةُ الإفكِ ، وَخَمَدَت نِيرانُ الكُفرِ ، وَهَدَأَت دَعوَةُ الهَرجِ ، وَاستَوسَقَ نِظَامُ الدِّينِ.
فَأنّى حِرتُم بَعدَ البَيَانِ؟ وَأسرَرتُم بَعدَ الإعلانِ، وَنَكَصتُم بَعدَ الإقدامِ، وَأشرَكتُم بَعدَ الإيمانِ. عَن قَومٍ نَكَثُوا أيمانَهُم مِن بَعدِ عَهدِهِم وطعنوا دينكم. 
«فَقاتِلُوا أئِمَّةَ الكُفرِ إنَّهُم لا أيمانَ لَهُم لَعَلَّهُم يَنتَهُونَ» « أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوماً نَكَثُوا أَيمَانَهُم وَهَمُّوا بِإخرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَءُوكُم أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخشَونَهُم فَاللّه‏ُ أَحَقُّ أَن تَخشَوهُ إن كُنتُم مُؤمِنِينَ»
ألا وَقَد أرى أن قَد أخلَدتُم إلَى الخَفضِ، وَأبعَدتُم مَن هُوَ أحَقُّ بِالبَسطِ وَالقَبضِ وَخَلَوتُم بِالدَّعَةِ ، ونَجَوتُم مِن الضِّيقِ بالسِّعَةِ فَعُجتُم عَنِ الدين فَمَجَجتُم ما وَعَيتُمُ ، وَدَسَعتُم الَّذِى تَسَوَّغتُم«فَإن تَكفُرُوا أنتُم وَمَن فِى الْأرضِ جَمِيعاً فَإنَّ اللّه‏َ لَغَنِىٌّ حَمِيدٌ»
ألا وَقَد قُلتُ مَا قُلتُ عَلَى مَعرِفَةٍ مِنِّى بِالخَذلَةِ الَّتِى خَامَرَتكُم، وَالغَدرَةِ الَّتِى إستَشعَرَتهَا قُلُوبُكُم. وَلَكِنَّها فَيضَةُ النَّفسِ، وَنَفثَةُ الغَيظِ، وَ خَوَرُ القَناةِ وَضعف اليقين وَبَثَّةُ الصَّدرِ، وَتَقدِمَةُ الحُجَّةِ.
فَدُونَكُمُوها فَاحتَقِبُوهَا دَبَرَةَ الظَّهرِ، نَقِبَةَ الخُفِّ، بَاقِيَةَ العَارِ، مَوسُومَةً بِغَضَبِ الجبار وَشَنَارِ الأبَدِ، مَوصُولَةً بـ «نارُ اللّه‏ِ المُوقِدَةُ الَّتى تَطَّلِعُ عَلَى الْأفْئِدَةِ إنها عَليهم مؤصدةٌ فى عمدٍ مُمَدَّدَة » فَبِعَينِ اللّه‏ِ مَاتَفعَلُونَ؟«وَسَيَعلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أىَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ» وَأنَا اِبنَةُ نَذِيرٍ لَكُم بَينَ يَدَي عَذَابٍ شَدِيدٍ فاعمَلُوا «إنَّا عَامِلونَ * وَانتَظِرُوا إنَّا مُنتَظِرُونَ» «وَسَيَعلَمُ الكُفّارُ لِمَن عُقبَى الدّارِ» «وَقُلِ اعمَلُوا فَسَيَرَى اللّه‏ُ عَمَلَكُم وَرَسُولُهُ وَالمُؤِنُونَ»«وَكُلَّ إنسانٍ ألزَمناهُ طائِرَهُ فى عُنُقِهِ»«فَمَن يَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ خَيراً يَرَهُ * وَمَن يَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ» وكان الأمرُ قد قُصِرَ
 
فَأجابَها أبُوبَكرٍ عَبدُاللّه‏ِ بنُ عُثمانَ وَقَالَ:
صَدَقتِ يَا بِنتَ رَسُولِ اللّه‏ِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله لَقَد كَانَ أبُوكِ بِالمُؤمِنِينَ عَطُوفَاً كَرِيَماً رَؤُوفاً رَحِيَماً، وَعَلَى الكافِرِينَ عَذَاباً ألِيماً، وَ عِقَابَاً عَظِيَماً.
إن عَزَوناهُ وَجَدناهُ أباكِ دُونَ النِّسَاءِ، وَأخَا إلفِكِ دُونَ الْأخِلاَّءِ ، آثَرَهُ عَلى كُلِّ حَمِيمٍ وَسَاعَدَهُ فى كُلِّ أمرٍ جَسِيمٍ.
لا يُحِبُّكُم إلاّ كُلُّ سَعِيدٍ، وَلايُبغِضُكُم إلاّ كُلُّ شَقِيّ. فَأنتُم عِترَةُ رَسُولِ اللّه‏ِ الطَّيِّبُونَ الخِيَرَةُ المُنتَجِبُونَ ، عَلَى الخَيرِ أدِلَّتُنا وَإلَى الجَنَّةِ مَسَالِكُنا.
وَأنتِ يا خِيَرَةَ النِّساءِ، وَابنَةَ خَيرِ الأنبِياء، صَادِقَةٌ فِى قَولِكِ، سَابِقَةٌ فِى وُفُورِ عَقلِكِ، غَيرُ مَردُودَةٍ عَن حَقِّكِ، وَلاَ مَصدُودَةٍ عَن صِدقكِ. وَاللّه‏ِ مَا عَدَوتُ رَأىَ رَسُولِ اللّه‏ِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهوَلاَ عَمِلتُ اِءلاّ بِإذنِه! وَأنَّ الرَّائِدَ لا يَكذِبُ أهلَهُ. وَإنِّى أُشهِدُ اللّه‏ِ ـ وَكَفَى بِهِ شَهيِداً ـ أنَّى سَمِعتُ رَسُولَ‏اللّه‏ِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهيَقُولُ: «نَحنُ مَعَاشِرَ الأنبِياءِ لا نُوَرِّثُ ذَهَباً ولافِضَّةً وَ لا داراً وَلاَ عِقَاراً، وَ إنَّما نُوَرِّثُ الكِتَابَ والحِكمَةَ والعِلمَ والنُبُوَّةَ. وَمَا كَانَ لَنَا مِن طُعمَةٍ فَلِوَلِيِّ الأمرِ بَعدَنا أن يَحكُم فِيهِ بِحُكمِهِ».
وَقَد جَعَلنا مَا حَاوَلتِهِ فِى‏الكُراعِ وَالسِّلاَحِ، يُقاتِلُ بِها المُسلِمُونَ، وَيُجَاهِدُونَ الكُفَّارَ، وَيُجالِدُونَ المَرَدَةَ الفُجَّارَ. وَذلَكَ بِإجمَاعٍ مِنَ المُسلِمِينَ، لَم أنفَرِد بِه وَحدِى، وَلَم أستَبِدَّ بِمَا كَانَ الرَّأىُ عِندِى. وَهَذِهِ حَالِى وَمَالِى هِىَ لَكِ وَبَينَ يَدَيكِ لا نَزوِى عَنكِ وَلانَدَّخِرُ دُونَكِ. وَأَنتِ سَيِّدَةُ أُمَّةِ أبِيكِ، وَالشَّجَرَةُ الطَّيِّبَةُ لِبَنِيكِ، لاَ نَدفَع مالَكِ مِن فَضلِكِ وَلاَ يُوضَعُ فِى فَرعِكِ وَأصلِكِ. حُكمُكِ نَافِذٌ فيِما مَلَكَت يَدايَ، فَهَل تَرينَ أن أُخَالِفَ فِي ذَلِكَ أباكِ ؟!.
 
فقالت عليهاالسلام:
سُبحانَ‏اللّه‏ِ! مَا كَانَ أبِى رَسُولُ اللّه‏ِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله عَن كِتابِ اللّه‏ِ صادِفَاً ولاَ لِأحكامِهِ مُخالِفاً، بَل كَانَ يَتَّبَعُ أثَرَهُ، وَيَقفُو سُوَرَه، أفَتَجمَعُونَ إلَى الغَدرِ اعتِلالاً عَلَيهِ بِالزُّورِ؟ وَهَذَا بَعدَ وَفَاتِهِ شَبِيهٌ بِمَا بُغِيَ لَهُ مِنَ الغَوائِل فِي حَيَاتِهِ.
هَذَا كِتَابُ‏اللّه‏ِ حَكَماً عَدلاً، وَناطِقاً فَصلاً.يَقولُ عَن نَبِىٍّ مِن أنبيائِهِ : «يَرِثُنِى وَيَرِثُ مِن آلِ يَعقُوبَ» وَيَقولُ:«وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُودَ»
فَبَيَّنَ عَزَّوَجَلَّ فِيما وَزَّعَ مِنَ الْأقْساطِ، وَشَرَّعَ مِنَ الفَرائِضِ وَالْمِيراثِ، وَأبَاحَ مِن حَظِّ الذُّكرانِ وَالإنَاثِ مَا أزَاحَ بِه عِلَّةَ المُبطِلِينَ، وَ أزالَ التَظَنِّى وَالشُّبُهَاتِ فِى الغَابِرِينَ. «كلاّ بَل سَوَّلَت لَكُم أَنفُسُكُم أَمراً فَصَبرٌ جَمِيلٌ وَاللّه‏ُ المُستَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ»
فَهذان نَبيّانِ ، وَقَد عَلِمتَ ، أنَّ النُبوَّةَ لا تورَثُ وإنَّما يُورَثُ ما دُونَها، فَما لى أُمنَعُ إرثَ أبى؟ أ أنزَلَ اللّه‏ُ فى كِتابِه: إلاّ فاطِمَةَ بنتَ مُحَمَّدٍ»؟! فَدُّلّنى عَليهِ أقنَعُ بِه !
 
فَقَالَ لَها عليهاالسلام أبُوبَكرٍ:
صَدَقَ اللّه‏ُ وَصَدَقَ رَسُولُهُ وَصَدَقَت إبنَتُهُ. أنتِ مَعدِنُ الحِكمَةِ، وَمَوطِنُ الهُدَى وَالرَّحمَةِ، وَ رُكنُ الدِّينِ، وَ عَينُ الحُجَّةِ وَلاَ أُبعِدُ صَوابَكِ، وَلاَ أُنكِرُ خِطابَكِ.
هـؤُلاءِ المُسلِمُونَ بَينِى وَبَينَكِ. قَلَّدُونِى مَا تَقَلَّدتُ، وَ بِاتِّفاقٍ مِنهُم أخَذتُ مَا أخَذتُ، غَيرَ مُكَابِرٍ وَلا مُستَبِدٍّ وَلا مُستَأثِرٍ، وَهُم بِذلِكَ شُهُودٌ.
 
فَالتَفَتَت فَاطِمَةُ عليهاالسلام إلَى النَّاسِ وَقَالَت:
مَعاشِرَ النَّاسِ ! المُسرِعَةِ إلى قِيلِ الباطِلِ، المُغضِيَةِ عَلَى الفِعلِ القَبِيحِ الخَاسِر «أفلاَ يَتَدبَّرُونَ القُرآنَ أم عَلَى قُلُوبٍ أقفالُها» «كَلاَّ بَل رَانَ عَلَى قُلوبِكُم» مَا أسَأتُم مِن أعمَالِكُم، فَأخَذَ بِسَمعِكُم وَأبصارِكُم، وَلَبِئسَ مَا تَأوَّلتُم، وَسَاءَ مَا بِهِ أشَرتُم، وَشَرَّ مَا مِنهُ اِعتَضَتُم. لَتَجِدُنَّ واللّه‏ِ مَحمِلَهُ ثَقِيلاً، وَغِبَّهُ وَبِيلاً، إذَا كُشِفَ لَكُمُ الغِطَاءُ، وَبانَ ماوَرَاءَهُ الضَّرّاء ، وَبَدا لَكُم مِن رَبِّكُم ما لَم تَكُونُوا تَحتَسِبُون «وَخَسِرَ هُنِالِكَ المُبطلونَ»
 
ثُم عَطَفَت عَلى قَبرِ النَّبِى صلى‏الله‏عليه‏و‏آله وَقالَت:
1 - قَد كانَ بَعدَكَ أنباءٌ وَهَنبَثَةٌ***لَو كُنتَ شَاهِدَها لَم تَكثُرِ الخَطبُ
2- إنّا فَقَدناكَ فَقدَ الأرضِ وَابِلَهَا***وَاختَلَّ قَومُكَ وَاشهَدهُم وَقَد نُكِبوا
3- وَكُلُّ أهلٍ لَهُ قُربى وَمَنزِلَةٌ***عِند الإلَهِ عَلَى الأدنِينَ مُقتَرِبُ
4- أبدَت رِجالٌ لَنا نَجوى صُدوُرِهِم***لَمَّا مَضَيتَ وَحالَت دُونَكَ التُّرَبُ
5- تَجَهَّمَتنا رِجَالٌ وَاستَخِفَّ بِنَا***لَمّا فُقِدتَ وَكُلُّ الأرضِ مُغتَصَبٌ
6- وَكُنتَ بَدرَاً وَنُوراً يُستَضاءُ بِهِ***عَلَيكَ تَنزِلُ مِن ذِى العِزَّةِ الكُتُبُ
7- وَكَانَ جِبرِيلُ بِالآياتِ يُؤِسُنَا***فَقَد فُقِدتَ فَكُلُّ الخَيرِ مُحتَجِبٌ
8- فَلَيتَ قَبلَكَ كان المَوتُ صادَفَنا***لَمّا مَضَيتَ وحالَت دُونَكَ الكُثُبُ
9- إنَّا رُزئنا بِما لَم يُرزَ ذُو شَجَنٍ***مِنَ البَرِيَّةِ لاعُجمٌ ولاعَرَبٌ
10- سَيَعلَمُ المُتوّلى ظُلمَ حامَتِنا***يَومَ القيمة اَنّى سَوفَ يَنقَلِبُ
11- وَسَوفَ نَبكِيكَ ما عِشنا وما بَقِيَت***لَهُ العُيُونُ بِتِهمالٍ لَهُ سَكَبٌ
12- وَقَد رُزِينا بِه مَحضاً خَلِيقَتُهُ***صافى الضَّرآئبِ وَالاَْعْراقِ والنَّسَبُ
13- فَاَنتَ خَيرُ عِبادِاللّه‏ِ كُلِّهِم***وَاَصدَقُ النّاسِ حينَ الصّدق وَالكَذِبُ
14- وَكانَ جِبريلُ رُوحُ القُدسِ زآئِرَنا***فَغابَ عنّا فَكُلُّ الخيرِ مُحتجبٌ
15- ضاقَت عَلىَّ بِلادٌ بَعدَ ما رَحُبَت***وَسِيمَ سِبطاكَ خَسفَا فِيهِ لى نَصَبٌ
16- فَاَنتَ وَاللّه‏ِ خَيرُ الخَلقِ كُلِّهم***وَاَصدقُ النّاسِ حَيثُ الصِّدق والكذبُ
 ثُم انكَفَأت وأمِيرُالمُؤِمنينَ عليه‏السلام يَتَوَقَّع رُجُوعَها إلَيهِ، وَيَتَطَلَّعُ طُلوعَها عَلَيهِ.
فَلَمَّا استَقَرَّت بِهَا الَّدارُ، قَالَت لأِميرِالمُؤِمنِين عليه‏السلام:
يَابنَ أبِى‏طالِب! إشتَمَلتَ شَملَةَ الجَنِينِ، وَقَعَدتَ حُجرَة الظَّنِينِ؟! نَقَضتَ قَادِمَةَ الأجدَلِ، فَخانَكَ رِيشُ الأعزَلِ؟! هَذَا ابنُ أبِى‏قُحَافَةَ، يَبتَزُّنِى نِحلَةَ أبِى وَبُلغَةَ ابنَىَّ. لقد أجهَدَ فِى خِصامِى، وألفَيتُهُ ألَدَّ فِى كَلاَمِى، حَتَّى حَبَسَتنى قَيلَةُ نَصرَهَا، وَالمُهاجِرَةُ وَصلَهَا، وَغَضَّتِ الجَمَاعَةُ دُونِى طَرفَهَا، فَلاَ دَافِعَ وَلاَمَانِعَ.
خَرجتُ كَاظِمةً، وَعُدتُ رَاغِمَةً! أضرَعتَ خَدَّكَ يَومَ أضَعتَ حَدَّكَ؟ إفتَرَستَ الذِّئابَ، وَافتَرشتَ التُّرابَ، مَا كَفَفتَ قَائِلاً، وَلاَ أغنَيتَ طَائلاً وَلاخِيارَ لِى.
لَيتَنِى مِتُّ قَبل هُنيئَتِى، وَ دُونَ ذِلَّتِى! عَذِيريَ اللّه‏ُ مِنه عادِياً، وَمِنكَ حَامِياً.
وَيلاىَ! فِى كُلِّ شَارِقٍ! وَيلاىَ فِى كُلّ غَارِبٍ! مَاتَ العَمَدُ، وَوَهَن العَضُدُ. شَكوايَ إلَى أبِي وَ عَدواىَ إلَى ربِّي.
أَللَّهمَّ أنتَ أشدُّ مِنهُم قُوَّةً وَ حَولاً، وأشَدُّ بَأساً وَتَنكِيلاً.
 
فَقَالَ أمِيرُالمُؤِمنينَ عليه‏السلام:
لا وَيلَ عَلَيكِ، بَلِ الوَيلُ لِشانِئِكِ. ثُم نَهنِهى عَن وَجدِكِ يَا ابنَةَ الصَّفوَةِ وَبَقِيَّةَ النُّبُوَّة.
فَما وَنَيتُ عن ديني وَلاَ أخطَأتُ مَقدُوري. فَإن كُنتِ تُريدينَ البُلغَةَ فَرِزقُكِ مَضمُونٌ، وَكَفيلُكِ مَأمُونٌ، وَمَا أُعِدَّ لَكِ أفضَلُ مَمَّا قُطِعَ عَنكِ، فَاحتَسِبِى اللّه‏َ.
فقالَت عليهاالسلام: حَسبِىَ اللّه‏ُ. وَأمسَكَت.
 
ترجمه خطبه
كلام خود را با حمد وسپاس خدايى آغاز مى‏كنم كه به ستايش وفضل وعزت ونعمت از همه كس سزاوارتر است حمد خدا را بر آنچه انعام كرده، وشكر او را بر آنچه الهام فرموده، وثناخوانى او را بر آنچه تقديم داده، از عموم نعمت‏ها كه خود ابتدا كرده، وموهبت‏هاى معنوى كه خود رشته تار وپود آن‏ها را به سر تا پا كشانيده، وتمام مددهايى كه پياپىِ يكديگر رسانيده. شماره آن از حوصله احصائيه، بيشتر وسرحدّات آن از جزا وپاداش، فراتر، ودامنه بى‏سر وته آن تا ابد از ادراك هوش، فراختر است. پس آن‏ها را به شكرگزارى خواند به منظور اتصال نعمت از طريق تمناى زياده، و بندگانش را مطيع خود گردانيد بر فرستادن آن‏ها وباب محمدت را بر روى خلائق گشود به وسيله گران‏بهايى عطيه، وبراى تجديد امثال آن پيشنهادهاى مكرر خود را مرتبه ديگر داد.
 
اداى شهادتين
وگواهى مى‏دهم به اين كه:
«لا إلَهَ إلاّ اللّه‏ُ وَحدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ» جز خداى يكتا وبى‏همتا خدايى نيست تنها او معبود است وشريكى ندارد.
(چه كلمه‏اى؟) كلمه (بزرگى) كه اخلاص را تأويل آن قرار داد، وقلوب را متضمنِ وصل پيچ ومهره‏هاى آن ساخت ، ودر پيشگاه تفكر، معنى آن را كاملاً معقول وروشن داشت.
خداوندى كه چشم‏ها را مَقدرت ديدن آن نيست! وبراى زبان‏ها وصف ذات اقدسش ميّسر نيست! واوهام را به چگونگى ساحت عزتش دسترس نيست!
اشياء را اختراع كرد نه از نقشه‏اى كه پيش بوده باشد! وآن‏ها را مادّه ساخته بيرون داد بى‏آن كه از قالبى قالب‏گيرى نموده باشد!
آن‏ها را به قدرت خويش تكوين نمود، وبه مشيت خويش ساخت وپرداخت، بى‏آن كه براى وى در كارپردازى آن‏ها حاجتى باشد، وبراى او در صورت‏گرى وصورت‏پردازى آن‏ها فائده‏اى باشد، مگر تثبيت كردن حكمتش، وهوشيار كردن بر طاعتش، واظهار كردن قدرت خويش، ورام كردن خلق به عبوديت خويش، وعزيز كردن دعوت خويش.
سپس ثواب خود را بر طاعت وفرمانبردارى نهاده، وعقاب خود را بر معصيت ونافرمانى قرار داد، براى باز پس‏زدن بندگان از گودال نكبت ونقمت.
ورو به راه كردن آنان به آشيانه ولانه بهشت پر نعمت.
وگواهى مى‏دهم كه پدرم «محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله» بنده او وفرستاده او است، واو را پيش از پوشاندن لباس گزيده داشت ونجيب كرد، وپيش از سرشت گل او صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهاو را نامبرى كرد وپيش از بعثت وبرانگيختنش او را مُصفّا خواست.
آن هنگام كه هنوز خلايق به حجاب غيب پوشيده بود، وبه پرده‏هاى هول ووحشت مصون بود، وبه نهايت عدم مقرون بود، از علمى كه خدا (سبحانه) به عواقب امور ومآل امور داشت، واحاطه‏اى كه ذات اقدس او به حوادث روزگارها داشت، وشناسايى كاملى كه به وقوع مقدّرات داشت.
او را برانگيخت تا امر خود را اتمام كرده، وامضاى حكم خود را قطعى نموده، ومقدّرات حتمى را انفاذ فرموده باشد.
 
نظام احسن ونظام اصلح
واو صلى ‏الله ‏عليه ‏و‏آله (پس از مأموريت) اُمم را ديد كه در آيين‏ها فرقه فرقه‏اند، بر پيشگاه آتش‏هاى افروخته خود معتكفند، به بت‏هاى خودتراشيده خويش به پرستش‏اند، خدا را با عرفان او منكرند. (خلاصه آن كه حال جهان وجهانيان را آشفته ديد.)
پس خدا به وسيله پدرم محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله تاريكى‏هاى آن‏ها را روشن كرد، واز قلوب، عقده‏هاى مبهمش را برطرف كرد، واز جلوى ديده‏ها، غبار را زائل نمود، و مطالب مبهم را براى همگان روشن نمود، و در ميان مردم قيام به هدايت كرد ومردم را از گرداب ژرف ضلالت دستگيرى نمود، وبه ديدگان آن‏ها از پس كورى ونابينايى بينش داد، وايشان را به سوى دين قويم هدايت فرمود، وبه سوى راه راست دعوت نمود.
تا هنگامى كه خداوند او را از روى رأفت ورحمت واختيار ورغبت بسوى خود قبض روح كرد وسراى ديگر را براى او بهتر پسنديد، در اثر آن، محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهاز تعب وخستگى‏هاى اين دنيا راحت شد، و سنگينى بار ناملايمات از او برداشته شد. اينك به گرداگرد او صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهملائكه ابرار درآمده، ورضوان وخشنودى پروردگار غفّار او را فرا گرفته وبه جوار پادشاه جبّار (خدا) كامياب شده.
صلوات بر پدرم پيام‏آور و امين او بر وحى خدا، وبرگزيده ومنتخب او بر خلق وپسنديده او وسلام بر او باد ورحمة اللّه‏ وبركاته.
 
مسئوليت زمامداران مسلمين
شما اى بندگان خدا، بيرق‏داران امر ونهى اوييد، وعُهده‏داران دين او ووحى اوييد، وامين‏هاى خداييد نسبت به نفس خويشتن، ومُبلّغين اوييد به سوى امم كه در اطراف شما هستند زمامداران پاك وحق براى خدا (جل وعلا) در ميان شما بود، وعهد وقرارى با شما گذاشته شد، وبقيه‏اى از نبوّت به سرپرستى بر سر شما گمارده شد.
اين كتاب خدا است، كتاب ناطق، وقرآن صادق، ونور فروزان، وشعاع درخشان، بيان آن بصيرت افزاست، سرائر ونهفته‏هاى آن از پرده هويداست. و با ما دليل وبرهانى است كه ظواهر آن جلوه‏گر است و استماع آن براى مردم هميشگى است، پيروان او به خاطر آن مورد رشك جهان‏اند، وتبعيّت از آن مانند قائدى وسيله پيشروى به رضوان است، سخن‏شنوى از آن راه به سرانجام نجات است.
به اين كتاب حجج روشن خدا، و پندهاى مكررش ومنوّيات جدّى تفسير شده‏اش ونواميس ورموز در پرده نهفته‏اش، و احكام كافيه‏اش وگواهى‏هاى جلوه‏گرش وبراهين كافيه‏اش و جملات شفابخشش وفضائل داوطلبيش ورخصت‏هاى بخشيده‏اش و رحمتى كه اميد آن مى‏رود وقوانين مكتوبه‏اش به دست مى‏آيد وبدان به آن دسترس است.
 
فلسفه احكام
پس خدا ايمان را براى تطهير شما از شرك قرار داد، ونماز را براى پاكى روان وتنزيه شما از كبر، وزكات را براى برومندى نفس وجان ونماء در رزق، وروزه را براى تثبيت اخلاص، وحج را براى استحكام كاخ دين، وعدل عمومى را براى رديف كردن دل‏ها وقبولى دين، و طاعت ما را براى انتظام كيش، وپيشوايى ما را براى تأمين از تفرقه وجهاد را براى عزت اسلام، وصبر را براى كمك در استحقاق مزد، وامر به معروف ونهى از منكر را به مصلحت عامه، وبرّ به والدين را سنگر حفظ از خشم، وصله ارحام را وسيله ازدياد عمر وكثرت در عدد، وقصاص را قلعه حفظ خون‏ها، ووفاى به نذر را براى معرض آمرزش، وايفاى كيل ووزن را براى تغيير خوى كم‏دادن وكم‏ديدن حق مردم، ونهى از شرب خمر را براى پاكيزگى از كثافت، ودورى كردن از تهمت زدن را براى محفوظ ماندن از لعنت ودورباش رحمت، وترك سرقت را براى الزام به عفت، وكناره‏گيرى از مال يتيمان و بر نداشتن آن را وسيله تحفظ از ظلم، و نهى از زنا را براى حفظ از غضب الهى، و بارگاه عدل در احكام را براى آرامى دل رعيت، و ظلم ننمودن در حكم را براى ترس از حق قرار داده است. وخدا شرك را حرام كرد براى اخلاص ويكسره تن‏دادن به ربوبيت او.
تجزيه وتحليل مشتملات قرآن
«فاتَّقُوا اللّه‏َ حَقَّ تُقَاتِهِ وَلاَ تَمُوتُنَّ إلاَّ وَأَنتُم مُسلِمُونَ وَلا تَتَولّوا مُدبِرينَ»
وَاَطيعُوا اللّه‏َ فيما اَمرَكُم بِهِ وَنَهاكُم عَنه فَانهُ «اِنَّما يَخشَى اللّه‏ مِن عِبادَهُ العُلَماء»
پس بعد از اين تقرير بايد نسبت به خدا آنقدر كه شايسته ملاحظه است ملاحظه كنيد، جز با روش مسلمانى نميريد، و از فرامين خدا روى برنگردانيد و خدا را در آنچه امر فرموده ونهى كرده اطاعت نماييد اين درست است صد در صد كه از خدا جز دانشمندان هراس نمى‏دارند.
پس حمد وثناى خدايى را به جا آوريد كه با عظمت ونورش تمام اهل آسمان وزمين در جستجوى وسيله‏اى به سوى اويند. وماييم آن وسيله الهى در خلقش وما آل‏رسول خداييم وما مقربان درگاه خدا وجايگاه قدس او وحجت غيبى الهى ووارث انبياى اوييم.
مسئوليت اجراء وابلاغ
اى مردم‏بدانيد: من فاطمه‏ام وپدرم محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است آنچه اول مى‏گويم آخر هم همان را گويم، آنچه را مى‏گويم غلط نمى‏گويم وآنچه را اقدام مى‏كنم زياده‏روى نمى‏كنم. پس با گوش‏هاى شنوا وقلب‏هاى آگاه سخن مرا گوش دهيد.
حقوق خانواده من
«لَقَد جَاءَكُم رَسُولٌ مِن أَنفُسِكُم عَزِيزٌ عَلَيهِ مَاعَنِتُّم حَرِيصٌ عَلَيكُم بِالمُؤمِنِينَ رَؤُوفٌ رَحِيمٌ»
شما را پيغمبرى آمد، از خودتان، دلسوز بر شما، ناراحت بود از ناراحتى شما، حريص بود بر نگهدارى شما، نسبت به مؤمنين مهربان ورؤوف ودلسوز بود.
 
حقوق پدر و شوهر من
اگر نسبت زاد وتبار او را بنگريد و او را بشناسيد خواهيد يافت كه پدر من است نه پدر زنان شما وبرادر پسر عمّ من است نه مردان شما. ومن به اين نسبت مفتخرم، (سرفرازى است كه من نسبت به او صلى‏الله‏عليه‏و‏آله اين مقام را دارم.) رحمت خدا بر او وآل او بادا. 
او رسالت خود را به انجام رسانيد، سرآغاز نبوت خود را به آگاهى خطر سرشكاف كرد، راه خود را از پرتگاه مشركين گردانيد، شمشير بر تارك سر آن‏ها نواخت، گلوگاه آن‏ها را گرفته درهم فشرد، وبا زبان حكمت وموعظه حسنه آن‏ها را به راه خدا دعوت كرد.
بت‏ها را درهم مى‏شكست، وسر سروران را منكوب مى‏كرد، تا جمع آنچنانى وتيپ واردوى جمعشان درهم شكسته شده، واز ميدان گريختند تا صبح صادق از زير پرده شب به درآمد، وچهره زيباى حق نقاب برگرفت وحق خالص جلوه‏گر شده زمامدار دين به نطق آمد، و آتش كفر خاموش شد و عربده‏هاى شياطين لال گشت، وراهزنان دين از زبان افتادند، (مردمان جلف وبى‏سر وپا دور گشته وتار ومار شده از كار ونفس افتادند، خار نفاق از راه برداشته شد) وگره‏هاى كفر وشقاق از هم گشوده شد، ودهن شما به كلمه اخلاص باز شد وشما كلمه اخلاص را به زبان آورديد در پيرامون چند تن درخشنده وگرسنه (در سايه كوشش چند نفرى شب زنده‏دار وروزه‏دار كه خدا آيه تطهير را در باره آن‏ها نازل فرموده.
«إنَّمَا يُرِيدُ اللّه‏ُ لِيُذهِبَ عَنكُمُ الرِّجسَ أَهلَ البَيتِ وَيُطَهِّرَكُم تَطهِيراً»
در صورتى كه شما خود بر لب گودالى از آتش بوديد كه پيامبر الهى شما را نجات داد. شما كسانى بوديد كه بت‏ها را مى‏پرستيديد وقماربازى مى‏كرديد. 
مزمزه هر نوشنده، طعمه فرصت هر خورنده، آتشگيرانه هر شتابنده، ولگدكوب هر رَونده بوديد.
آب وامانده جاده‏ها را مى‏آشاميديد، وقوت از برگ درختان مى‏گرفتيد. از ذليلى به هر كارى وامانده واز هر درى رانده بوديد. هراسان بوديد كه مبادا مردمان اطرافتان به چشم‏زدنى شما را از ميان بربايند.
تا خدا به دست پيامبرش محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله بعد از گرفتارى‏هاى ناگفتنى ونهفتنى شما را از غرقاب ژرف انقاذ كرده گرفت، بعد از اين كه بلاهايى از دست مردمان چندجوش وتَهَمتَنان ناگفتنى ديد واز گرگ‏هاى عرب واز سركشان اهل كتاب ابتلاها كشيد.
هرگاه وبيگاه كه آتشى براى جنگ افروختند، خدا آن را خاموش كرد، وهر دم وهر ساعت كه شاخ شيطان از معدن سربرآورد واژدهايى از مشركين دهن باز كرد، برادرش را در كام اژدها وگلوگاه آن افكند، او هم برنمى‏گشت تا گوشمالى‏هاى سختى با كف مشت دلاورى به آن‏ها مى‏داد وآتش آن‏ها را با آب شمشيرش خاموش مى‏كرد.
(وقتى از جنگ برمى‏گشت كه از خستگى جان به لب رسيده، از دست رفته)، فرسوده در جنب ذات خدا، كوشيده در امر خدا، پيوندى از رسول خدا، سرورى از اولياى خدا، همواره دامن به كمرزده، صميمانه مجدّانه، بيش از جان تلاش زده او بود.
 
زحمت ما واستفاده شما
شما (در اين احوال پر انقلاب) در رفاهيت عيش واكشيده بوديد به خوشمزگى با يكديگر گفت‏وشنود داشتيد، مى‏گفتيد ومى‏خنديديد. در مهد امن متنعم بوده، مترصد بوديد كه كى چرخ گردون بر سر ما بچرخد وخاكستر يتيمى بر سر من بريزد، وگوش به زنگ خبرها بوديد. در هنگام كارزار عقب‏گرد مى‏كرديد واز رزم فرار مى‏كرديد.
تا همين كه خداوند از براى پيغمبرش صلى‏الله‏عليه‏و‏آله خانه انبياء وآرامگاه اصفياء را برگزيد، وآنچه به او وعده داده بود به اتمام رساند خار وخس نفاق در شما ظاهر شد، وجامه دين كهنه شد، و جامه‏اش مندرس واستخوانش ضعيف گرديد وآن قدرت ضعيف از بين رفت و سردسته گمراهان (وگمراه سر دسته‏ها كه عقده‏ها را در سينه نگهداشته بود) به سخن آمد، وتهيدست گمنامان نابغه شده، وناز پروردگان بى‏عرضه كبكشان به خواندن آمد در عرصه خانه‏هاتان به اين سو وآن سو متكبرانه قدم زده مانند شتر مست دم جنبانيد وشيطان از بُنِ رخنه سر سوزن كه سر فرو برده بود سر به در آورد، يافت كه از سركشى، همه براى دعوت او نظر اجابت داريد، وبراى ملاحظه عزت فريبنده او ملاحظه كاريد. سپس نهضت از شما خواست، ديد كه سبكيد، وگرم وداغتان كرد، ديد آتشينيد. پس اقدام كرديد، چه كرديد؟ چه كرديد؟ داغ ونشان زديد بر غير شتر خودتان (اشاره به خلافت است) جهان‏مدارى را بلااستحقاق مركب سوارى خود كرديد، در صورتى كه مركب‏سوارى شما نبود. شما لايق سوارى آن نبوده ونيستيد. شترهاتان را روانه آب كرديد در غير نوبه آبتان. در نتيجه سرآب را بر ميراب آن گرفتيد.
با آن كه هنوز از عهد وقرار قدرى نگذشته بود، وموضع شكاف زخم هنوز وسيع بود، ودهن زخم هنوز به هم نيامده بود، وپيغمبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آلههنوز به قبر نرفته بود، براى اين پيش‏افتادگى خود بهانه كرديد كه از فتنه وبروز فتنه ترسيديم.
«أَلاَ فِى الفِتنَةِ سَقَطُوا وَإنَّ جَهَنَّمَ لَمحِيطَةٌ بِالكَافِرِينَ»
هلا كه در قعر فتنه افتادند! براستى جهنم از هر سو محيط بر كافرين است.
خيلى دور بود از شما اين پيش‏افتادگى! چطور به شما اين اشتباه رخ داد؟! رو به كجا زير وزبر مى‏شود؟!! در صورتى كه كتاب خدا در ميان دست وپاى شما است. مطالب آن هويداست. واحكام آن درخشان است، وبرق‏هاى آن نُور ديده را مى‏ربايد، وزواجر آن دَم به دَم به چشم مى‏آيد، واوامر آن واضح وآشكار است، آن را پشت سر انداخته‏ايد!!
آيا بى‏رغبتى به آن را مى‏طلبيد؟!! يا حاكمى را به غير او مى‏طلبيد؟!! بد بدلى است براى ظالمان حكم مخالف قرآن.
«وَمَن يَبتَغِ غَيرَ الاْءسْلاَمِ دِيناً فَلَن يُقْبَلَ مِنْهُ وَهُوَ فِى الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِينَ»
هر كس غير اسلام دينى را اختيار كند هرگز از او قبول نمى‏شود ودر آخرت او از خسارت‏كاران است.
 
تجاوز به حقوق ما
سپس آنقدر درنگ نكرديد كه اين دل رميده آرام گيرد، ويا اين شتر دزديده رام گردد وكشيدن افسار آن سهل گردد. متعاقب آن شروع كرده آتش‏گيره را آتش همى‏دهيد، وبراى هيجان، پاره‏هاى آتش را افروخته‏تر مى‏كنيد (دامن به آتش مى‏زنيد تا آتش را شعله‏ور كنيد.) ولاش مى‏زنيد براى اجابت بانگ شيطان، وخاموش كردن چراغ دين درخشان، واز سر وصدا انداختن سنن پيغمبر پاكان صلى‏الله‏عليه‏و‏آله
به بهانه كف گرفتن، شير را زير لب پنهان مى‏خوريد ، وبراى خانواده واولاد او به‏سان شكارچى كه در پس وپشت تپه‏ها وماهورها كمان به‏دست وزِه كرده خود را پنهان مى‏كند وچون صيّادى كه در لابلاى درختان انبوه كمين مى‏نمايد، همى پا به پا قدم برمى‏داريد تا به ما تيررس شده، مرغِ بال‏شكسته وافسرده وكبوتر سربه‏گريبانى را مثل من، ديگربار غافل‏گير كنيد وتيرى ديگر بزنيد.
وقتى آگه شوى از حال دلم اى صياد***كه به كنج قفسم‏نيست‏به‏جزمشت پرى***  وما بايد بر صدمه‏هايى از شما مثل خنجر بُرّان وفرو كردن سنان در ميان شكم واندرون نهان شكيبايى كنيم.
وشما الآن گمان مى‏بريد كه فدك ارثى براى ما نيست.
آيا حكم جاهليت را از نو دنبال مى‏كنيد؟ (كه بانوان را چيزى نمى‏شمردند ومحروم از ميراث مى‏داشتند) آيا چه حكمى بالاتر وبهتر از حكم خدا است براى قومى كه باور داشته باشند؟
آيا پس مگر نمى‏دانيد؟ آرى، براى شما مثل آفتاب وسط روز روشن است كه من دختر اويم.
هان مسلمين! آيا سزاوار است كه من بر ارثيه پدرم زور بشنوم واز دست من بگيرند؟!
اى پسر ابى قحافه! آيا در كتاب خداست كه تو از پدرت ارث ببرى ومن از پدرم ارث نبرم؟! عجب افتراى بزرگى به خدا بسته‏اى وچيز تازه‏اى آورده‏اى؟ كه از روى جرأت بر قطع رحم رسول‏اللّه‏ صلى‏الله‏عليه‏و‏آلهوشكستن پيمان چنين اقدامى كرده‏ايد. 
آيا به عمد ودانسته، عمل به كتاب خدا را ترك مى‏كنيد وآن را پشت سر مى‏اندازيد؛ زيرا خداوند تبارك وتعالى مى‏گويد:
«وَوَرِثَ سُلَيمانُ دَاوُدَ»؛ سليمان از داود ارث برد.
ودر آنچه كه خبر يحيى بن زكريا را بازگو مى‏كند گويد:
«فَهَب لِى مِن لَّدُنكَ وَلِيّاً * يَرِثُنِى وَيَرِثُ مِن آلِ يَعقُوبَ»
زكريا گفت: پروردگارا! مرا بازمانده فرزندى عطا كن كه ميراث از من برد واز آل يعقوب.
وفرموده: 
«وأُولُوا الْأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِى كِتَابِ اللّه‏ِ»
خويشاوندان رحمى اولى‏ترند به يكديگر.
وفرمود:
«يُوصِيكُمُ اللّه‏ُ فِى أَولاَدِكُم لِلذَّكَرِ مِثلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ»
وصيت مى‏فرمايد خدا شما را درباره اولاد شما از براى پسر مثل بهره دو دختر است. 
وفرموده:
«إن تَرَكَ خَيراً الوَصِيَّةُ لِلوَالِدَينِ وَالْأقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَى الْمُتَّقِينَ»
نوشته شده است بر شما هنگامى كه مرگ يكى از شما فرا رسد اين كه وصيت نيك براى والدين ونزديكان كنيد؛ حكمى است حق وثابت بر پرهيزكاران.
وشما گمان مى‏بريد كه مرا بهره‏اى نيست وارث از پدر نيست وبين ما پيوندى نيست؟!
آيا خدا شما را مخصوص آيه‏اى كرده كه پدرم را از آن آيه بيرون كرده؟!
يا آن كه مى‏گوييد: اهل دو كيش از يكديگر ارث نمى‏برند ومن وپدرم از اهل يك كيش نيستيم؟!
يا آن كه شما به خاص وعام قرآن از پدرم وپسر عمم داناتريد؟!
اين‏ها كه نيست؛ پس غارتگرى است!!
اينك: اين تو واين شتر، شترى مهار زده ورحل نهاده شده، برگير وببر كه با تو در روز رستاخيز وحشر هم ملاقات خواهد كرد. چه نيكو حاكمى است خدا ونيكو دادخواهى است محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ونيكو وعده‏گاهى است قيامت. بعد از مدت كوتاهى پشيمان مى‏شويد و در آن ساعت وآن روز آنان كه به باطل مى‏روند زيان مى‏برند وآن وقتى كه ندامت وپيشمانى بريد وديگر فائده‏اى براى شما نخواهد داشت وبراى هر وعده‏اى ميعادگاهى است (وهر خبرى پايش به جايى بند است) وبه زودى خواهيد دانست كه عذاب خوارى‏افزا بر سر چه كسى حلول مى‏كند كه چادر وخيمه عذاب سراپرده براى هميشه مى‏زند؟!
 
توقع يارى از انصار
قَد كانَ بَعدَكَ اَنبآءٌ هَنبثَةٌ***لَو كُنتَ شاهِدَها لَم يَكبُرِ الخَطبُ
اِنا فَقَدناكَ فَقدَ الاْرْضِ واِبِلَها***وَاخْتَلَّ قَوْمُكَ لَمّا غِبْتَ وَاَنْقَلُبُوا
 هان! اى انجمن جوانمرادان وانجمن نُقباء وبازرسان! واى بازوان ملت واستوانه‏هاى دين! واى عهدداران حضانت اسلام!
هُم رَّبْوا الاسلام كما يُرْبَى الفُلوُ بِاَيديْهم السِّباطِ وبِاَلْسَنتِهم السِلاطِ
انصار با دست‏هاى بِدِه وزبان‏هاى باز وگشوده خود اسلام را چونان كره شتر بزرگ كردند.
اين مطامع بى‏جا در حق من چيست؟ واين سهل‏انگارى وتغافل از دادخواهى من چرا؟!
مگر پدرم رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نمى‏فرمود: بايد حرمت هر كس در مورد فرزندان او حفظ شود.
چه به سرعت تغيير رويّه داده وتصميم خود را به باد فنا داديد! چه به عجله اين بُز لاغر شده، آب از دهن ودماغ او فرو ريخت! (مثلى است كنايه از اين كه به كارى كه زمانش نرسيده بود زود اقدام نموديد.)
در صورتى كه شما را طاقت وتوان بر آنچه من در راه آن مى‏كوشم هست، ونيرو براى حمايت من در اين مطالبه وآمد ورفت داريد.
آيا عذرتان اين است؟ مى‏گوييد: محمد فرستاده خدا مرد، (يعنى ما مصيبت‏زده‏ايم) البته اين مصيبتى است جهان‏گير، بليّه آن پيش‏آمد بزرگى بود جان‏فرسا، روان از تن مردم برد، ضعف آن دامنه‏دار شده همه را فرا گرفته، وشكاف آن سرباز وبسى فراخ است، ورخنه در هر سدّه‏اى افتاد، ومشت شما باز شد، زمين بر اثر غياب او سراسر تاريك شد، و در مصيبت او آفتاب وماه گرفت‏وستارگان بى‏فروغ شدند، وآرزوها مقرون به نااميدى گرديد، وكوه‏ها از جا فروريخت، وحرمت حريم پامال شد، واحترامى براى احدى در ممات او باقى نماند، حتى در كوه ودشت اثر آن ظاهر شد.
پس اين به خدا قسم  همان بزرگ‏ترين پيش‏آمد سوء وعظيم‏ترين مصيبت بود، بليه خانمان‏سوزى مثل آن نيست، وبلاى جان‏گدازى در اين دنيا به پايه آن نمى‏رسد. ليكن كتاب خدا از پيش اين را گوشزد كرده بود (همان قرآن كه به الحان مختلفه) در آستان خانه‏هاتان ودر مجالس شبانه وروزانه‏تان آشكارا وگاهى با بانگ وخروش وگاهى با تلاوت وخوانندگى اين را به گوش شما كرده بود. (اين بلا بى‏سابقه نبود) از اين پيش به سر منزل انبياى خدا ورسل وارد شده بود، مرگ است وحكم حتمى وقضايى است رد نخور!
سپس اين آيه را تلاوت فرمود:
«وَمَا مُحمَّدٌ إلاَّ رَسُولٌ قَد خَلَت مِن قَبلِهِ الرُّسُلُ أَفَإن مَاتَ أَو قُتِلَ انقَلَبتُم عَلَى أَعقَابِكُم وَمَن يَنقَلِب عَلَى عَقِبَيهِ فَلَن يَضُرَّ اللّه‏َ شَيئاً وَسَيَجزِى اللّه‏ُ الشَّاكِرِينَ»
محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله جز رسولى نيست، رسلى پيش از او درگذشته، پس آيا اگر او بميرد يا كشته شود (از عقب گرد) عقب‏نشينى مى‏كنيد هر كس عقب‏نشينى كند هيچ ضرر وزيان به خدا نمى‏رساند ولى به شكر گزارندگان حتماً خدا جزا و پاداش نيكو مى‏دهد.
اى مردم مادر دار!؟ (اى پسران آن مادر بزرگ ـ ، مادر بزرگ اوس وخزرج بوده ـ)! آيا من نسبت به ميراث پدرم هضم شوم با آن كه شما در مرأى ومسمع منيد؟! 
(من در چشم‏انداز شمايم وشما در صدارس منيد.) داراى انجمنيد، مجلس اجتماع داريد، وفرياد دادخواهى مرا همه سراسر مى‏شنويد واز حال من از هر جهت آگاهى داريد، ودر عين حال شما داراى نفرات وذخيره‏ايد، وداراى ابزار وقوّه‏ايد، ونزد شما اسلحه وسپر ووسيله جنگ ودفاع هست. دعوت من به شما در سر هر راه مى‏رسد واجابت نمى‏كنيد، وناله فريادخواهى من به گوش شما مى‏آيد وبه فرياد نمى‏رسيد! با آن كه شما به زد وخورد رزم (يعنى به شجاعت ومردانگى) موصوفيد، وبه خير وصلاح معروفيد.
وشما گزيدگان خدا بوديد كه برگزيده شديد ومنتخبينيد كه براى ما اهل‏بيت انتخاب شديد. شما كسانى هستيد كه با سراسر عرب رزم وكارزار كرديد، و خود را وارد امور سخت كرديد، وتحمل رنج وخستگى‏ها نموديد، وبا امم شاخ به شاخ شديد، وبا پهلوانان (چندجوش وتهمتنان نگفتى) زد وخورد كرديد.
ما قدم برنمى‏داشتيم تا شما بر نمى‏داشتيد، شما هم به آنچه ما امر مى‏كرديم اطاعت مى‏كرديد. (غرض آن كه همكارى مطلق بود.)
تا آسياى اسلام به وسيله ما براى شما به گردش افتاد، وپستان روزگار به شير آمد، ونعره‏هاى نخوت‏آميز شرك خاضع شد، وديگ خام طمعان از جوش افتاد، وآتش بت‏پرستان خاموش شد ودعوت هرج ومرج آرام گرفت، ونظام دين كاملاً رديف شد.
پس چرا بعد از آن ايمان، حيرت‏زده شديد؟! وچسان بعد از آن مرحله اعلان، همكارى خود را نهفته كرديد؟! (اعلان وهمكارى وهمقدمى وهمراهى وحمايت همه نهفته شد) وبعد از آن پيشقدمى چگونه عقب‏نشستيد وبعد از ايمان شرك آورديد؟ و بعد از شجاعت از گروهى كه بعد از پيمان‏بستنشان سوگندهاى خود را شكستند ودر دين شما طعنه وارد نمودند ترسيديد؟!»
«فَقاتِلُوا أئِمَّةَ الكُفرِ إنَّهُم لا أيمانَ لَهُم لَعَلَّهُم يَنتَهُونَ»
با امامان كفر بجنگيد كه آنان پايبند به سوگندهايشان نمى‏باشند تا شايد از كارهاى خود برگردند. 
«أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوماً نَكَثُوا أَيمَانَهُم وَهَمُّوا بِإخرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَءُوكُم أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخشَونَهُم فَاللّه‏ُ أَحَقُّ أَن تَخشَوهُ»
آيا نمى‏جنگيد با گروهى كه عهد شكستند وخواستند رسول را اخراج كنند با آن كه از آغاز سر جنگ را با شما برداشتند آيا از آن‏ها هراس داريد با آن كه جا دارد از خدا بترسيد.
هش داريد، من مى‏بينم دل بر آسايش نهاده‏ايد، (تن آسايى را چون دولت جاويدان خريده‏ايد.)
و(ديگر آن كه) آنكس را كه سزاوار به قبض وبسط امور است از زمامدارى دور كرده‏ايد.
آنچه ما كرديم با خود هيچ نابينا نكرد***در ميان خانه گُم كرديم صاحب‏خانه را
 با راحت‏باش خلوت كرده‏ايد، واز تنگناى معيشت به فراخناى دولت رسيده‏ايد، واز دين برگشته‏ايد. در اثر اين، آنچه را در ظرف جوف داشتيد از ذهن برون افكنديد، وآنچه را به سهولت فرو برديد به سختى استفراغ كرديد. (شجاعت، دليرى، رزم‏آورى، حمايت‏كشى، جانبازى، پيمان‏دارى جانب‏دارى حق وجمله علم وعمل كه ظرف آن شما بوديد خود از دامن ودهن بيرون افكنديد.)
پس (بدانيد كه) اگر كافر شويد شما وهر كه در زمين است، خدا ـ جلّ وعلا ـ نيازى به آن‏ها ندارد. خدا بى‏نياز خوش‏رفتار است.
 
خطاب وهشيار باش
هلا!! من گفتم هر چه گفتم، با كمال معرفت ومعرفت كامل به ناپايدارى كه تحقيقاً در خوى شما آمده، وآشنايى شما به غدر وبى‏وفايى كه دل‏هاى شما احساس نموده.
وليكن اين‏ها لبريزى بار دل، وبيرون ريختن جوش واندوه، وجوشش چشمه لجن‏زار، وضعف يقين شما، ودل آشفته بود، واز باب درد دل وپيش افكندن حجّة گفته شد. (وگرنه ديوار ظلم بلند است ـ سخن كسى را قبول نمى‏كنند: ـ غارتگرى است!)
در اندرون من خسته‏دل ندانم كيست***كه من خموشم واو در فغان ودر غوغاست
اعلان خطر
(اينك كه غارتگرى است) پس (اى غارتگران!) اين شتر (واين بار) را بگيريد و(ببريد، بخوريد، دو پشته‏بارگيرى كنيد) تنگ زين را ببنديد. (اين شتر راهوار را بُنه وتركى بر پشت آن ببنديد. مراد خلافت، يا فدك، يا هر دو است.)
(اما بدانيد اين بار به منزل نمى‏رسد) پشت آن زخم، پاى آن تاول كرده، مجروح وفرسوده وسوراخ است.
عارِ آن باقى، داغ ونشان از غضب خداى جبار وننگ ابد (ظاهراً مراد ننگ دزدى وغارتگرى است) بر آن نهاده است، وبدنبال امروز آن وصل وپيوند آن با آتش فرداى خداست كه سر بر افئده ونهاد دل‏ها مى‏كشدودر عمودهاى كشيده بر آن‏ها ملازم شده است.
آنچه مى‏كنيد در برابر چشم خدا است . (چشم خدا بيدار است.) به همين زودى‏ها آنان كه ستم كردند خواهند دانست كه كجايى‏اند، قلب وانقلاب آن‏ها را به كجا مى‏افكند.
من دختر آن كس هستم كه از خطرها شما را خبردار كرد. (يعنى به نوبه خود هم از خطرها شما را خبردار مى‏كنم.)پس شما كار خود را بكنيد ما هم كار خود را مى‏كنيم، شما منتظر باشيد ما هم منتظريم.
نه هر كه قوّت بازو ومنصبى دارد***به سلطنت بخورد مال مردمان بگزاف***توان به حلق فرو برد، استخوان درشت***ولى شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف*** وبه زودى كفار خواهند دانست كه عاقبت كار به نفع كيست. وبگو عمل كنيد كه به زودى خدا و رسول و مؤمنين عمل شما را مى‏بينند. و نامه اعمال هر انسانى را بر گردن او آويخته‏ايم. بنابراين هركس به اندازه ذره‏اى عمل خير انجام دهد نتيجه‏اش را مى‏بيند، وهركس ذره‏اى عمل شر انجام دهد نتيجه‏اش را خواهد ديد. و گويا كار چنين مقدر شده است.
صارِغاً بِالنِّذارَةِ 
پس بگيريد، ببريد، بخوريد، ولى اين بار به منزل نمى‏رسد، پشت مركب زخم، وپاى آن فرسوده است وچشم خدا بيدار است.
أما لَقَد تقمَّصَها فلانٌ
 
جواب ابوبكر
پس ابوبكر ـ عبداللّه‏ بن عثمان ـ در مقام جواب برآمد وگفت:
اى دختر رسول خدا! پدر تو به مؤمنان مشفق وكريم ودلسوز ومهربان بود، وبر كافران عذاب اليم وعقاب عظيم بود.
اگر نسبت او را در نظر آريم البته او را پدرِ تو، نه زنان ديگر وبرادرِ شوهر تو نه برادران دير خواهيم يافت. پدرت او را بر هر خويشى برترى داد، او هم پدرت را بر هر كار بزرگى مساعدت كرد.
شما را دوست نمى‏دارد مگر هر سعادتمندى، ودشمن نمى‏دارد مگر هر بدبختى. شما خاندان طيّب وطاهر رسول خدا وگزيدگان نجيبان جهان. براى خير راهنمايان ماييد وبه سوى بهشت چراغداران كوچه گذرگاه ماييد.
وتو به خصوص اى سرور بانوان! ودختر بهترين پيمبران! در گفتارت راستگويى، ودر عقل سرشارت بر ديگران پيشقدمى، از حق خود عقب زده نخواهى بود، ودر راست روى تو معارضه‏اى نيست.
قسم به خدا من قدمى از رأى رسول‏اللّه‏ فراتر نگذاشتم وآنچه كردم به اذن او كردم، پيشرو قبيله با قوم وخويشان خود دروغ نمى‏گويد، من خدا را گواه مى‏گيرم، وخدا بر گواهى كافى است كه از رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شنيدم مى‏فرمود: ما گروه پيغمبران ميراث نمى‏گذاريم نه طلايى نه نقره‏اى نه خانه‏اى نه مزرعه‏اى، ميراث ما جز كتاب وحكمت وعلم ونبوّت نيست وآنچه ما طُعمه داريم اين حق براى «اولوالامر» بعد از ما است كه هر تصرّفى مى‏خواهد مى‏نمايد به حكم خود هر حكمى مى‏خواهد مى‏كند. 
وما اين چيزى را كه تو در طلب آن هستى در مصرف خريد اسب واسلحه وتهيه آن براى سربازان اسلام قرارداده‏ايم كه مسلمانان با آن كارزار كنند وبا كفار بجنگند وبا سركشان بى‏پروا نبرد نمايند. واين كار را هم به اتّفاق مسلمين كردم، منفرد به آن نبودم ومستبدّانه به اين رأيى كه خود داشتم اقدام نكردم.
اينك اين حال من واين مال من است براى تو وزير دست تو ودر اختيار تو است، نه از تو دريغ مى‏دارم ونه از تو پوشيده وپنهان مى‏كنم، كه تويى سرور بانوان اُمّت پدر خود، ودرخت بارور «طوبى» براى فرزندان خود. انكار فضائل كه مجموعه آن خاصه مختصه تو است نخواهد شد واز شاخه تو واز شاخبُن تو كس نمى‏تواند فرو نهد، حكم تو نافذ است در آنچه من مالك آنم.
آيا تو خود مى‏پسندى كه من در اين موضوع، خلاف گفته پدرت را عمل بكنم؟
 
دفاع ثانوى فاطمه زهرا عليهاالسلام
فاطمه عليهاالسلام فرمود: سبحان‏اللّه‏! هرگز رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله از كتاب خدا روگردان نبود وحكمى برخلاف آن نمى‏فرمود، پيوسته او پيرو قرآن بود ودر قفاى مندرجات «سور» آن راه مى‏پيمود. آيا مى‏خواهيد علاوه از غَدر ومكر چيزى هم به زور بر او ببنديد؟ اين كار بعد از وفات او شبيه است به آن دام‏ها كه براى هلاك او در حيات او گسترده شد. 
اينك اين كتاب خدا بين من وشما، او خود حَكَم عادل وناطق قطعى به حق وباطل است درباره پيامبرى از پيامبران خدامى‏گويد:
«يَرِثُنِى وَيَرِثُ مِن آلِ يَعقُوبَ»
زكرياى پيغمبر مسئلت از خدا نمود كه به من فرزند بازمانده‏اى عطا كن كه از من واز آل‏يعقوب ارث ببرد.
ومى‏گويد: 
«وَوَرِثَ سُلَيمَـانُ دَاوُدَ»
سليمان از داوود، ارث ببرد.
خداوند در بيان تقسيم‏بندى سهام ورثه وبيان فريضه وسهميه ميراث وآن بهره‏هايى كه از براى مردانه وزنانه قرار داده به قدرى توضيحات كافى داده كه بهانه اهل باطل را برطرف نموده است ومجال گمان وشبهه براى احدى تا قيامت باقى نگذارده.
«قَالَ بَل سَوَّلَت لَكُم أَنفُسُكُم أَمراً فَصَبرٌ جَمِيلٌ وَاللّه‏ُ المُستَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ»
اين دو نفر كه در آيه ذكر شده‏اند پيامبرند، وتو مى‏دانى كه مقام نبوت ارث بردنى نيست، وارث بردن در غير مقام نبوت است؛ پس براى چه از ارث پدرم محروم مى‏شوم؟ آيا خداوند در كتابش آورده كه «به جز فاطمه دختر محمد»؟ به من نشان بده تا قانع شوم. 
«بَل سَوَّلَت لَكُم أنفُسُكُم أمراً فَصَبرٌ جَمِيلٌ واللّه‏ُ المُستَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ». 
ما نگوئيم بد وميل به ناحق نكنيم***جامه كس سيه ودلق خود ازرق نكنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نكشيم***سرّ حق با ورق شعبده ملحق نكنيم
 
ابوبكر سخن را خاتمه داد
ابوبكر گفت: خدا راست گفت وپيغمبر خدا صلى‏ الله ‏عليه ‏و‏آله راست گفت، وتو كه دختر اويى راست گفتى. تو معدن وكان حكمتى، ووطنگاه هدايت ورحمتى، وركن دين وآئينى، وسرچشمه حجتى. حرف حسابى تو را دور نمى‏افكنم ودر گفتگوى تو كلمه منكرى نمى‏گويم. اينك اين مسلمان‏ها حَكَم بين من وبين تو، اين قلاده‏اى كه من به گردن افكنده‏ام آنان به گردن من افكنده‏اند، وبه اتّفاق ايشان آنچه گرفته‏ام گرفته‏ام، نه مكابره دارم ونه خودرأيم ونه خود برداشت كرده‏ام، وايشان همگى شهود وگواه‏اند.
سخن فاطمه عليهاالسلام رو به مردم است
ولى عمده نظر به همكاران ابوبكر است كه كارگردان اويند.
فاطمه عليهاالسلام التفاتى به مردم كرده فرمود:
اى مردم! كه براى پيرامون حرف بيهوده شتابانيد وكردار زشت وتباه زيان‏آور را نديده مى‏انگاريد! آيا تدبّر در قرآن نمى‏كنيد، يا آن كه بر دل‏ها قفل‏ها زده شده است؟!!
نى! نى! بلكه اعمال بدى كه كرده‏ايد تيرگى آن، پرده بر دل‏هاى شما زده وبه گوش‏هاى شما وچشم‏هاى شما دست‏اندازى كرده وآن‏ها را فراگرفته. بد مآل‏انديشى كرديد، وبد راهى پيش پاى او گذاشتيد، بد معاوضه شرّى كرده‏ايد آوخ زفروشنده دريغا زخريدار!! 
به خدا قسم تحمّل اين بار را سنگين، وعاقبت آن را پر از وزر ووبال خواهيد يافت، اما وقتى كه پرده براى شما برداشته شود واز پس بينوايى‏هاى دنيا پشت وماوراء آن را بنگريد، وبراى شما از پروردگارتان پديده‏هايى پديد آيد كه هيچ گمان نمى‏برديد، آنجا است كه زيانكار شوند اهل بطالت وضلالت.
فاطمه عليهاالسلام وسخن آخرين ودفاع آخرين
«وَإن يَستَغِيثُوا يُغَاثُوا بِمَاءٍ كَالمُهلِ يَشوِى الوُجُوهَ»
 
ندبه زهرا عليهاالسلام بر سر قبر پدر
گويد: سپس عطف توجه نموده، بر سر آرامگاه پدر  آمد وآن شكوائيه را خواند. زنان در پيرامون او، وزهرا عليهاالسلام در ميان مانند كبوترى نالان است.گفت:
1. بعد از تو خبرها شد، بلاها درى مختلف رخ داد واگر تو حاضر بودى مطلب بزرگ نبود.
2. ما تو را از دست داديم، مانند سرزمينى كه باران از او حبس شود، قوم تو مختل شدند، بيا تماشا كن چه نكبت بار آورده‏اند.
3. هر خاندانى كه براى او نزد خدا قرب ومنزلتى بود نزد بيگانگان هم محترم بود، به غير از ما.
4. مردانى چند از امّت تو همين كه تو رفتى وپرده خاك جلوى تو حائل شد، اسرار سينه‏ها را آشكارا كردند.
5. مردانى ديگر هم بر ما رو ترش كردند. استخفاف‏ها به ما شد، همين كه تو از دست رفتى، همه روى زمين تاراج شده است.
6. تو ماه شب چهارده ما ونور ما بودى كه به پرتو نور تو روشنى مى‏گرفتيم، از جانب پروردگار بر تو كتب نازل مى‏شد، واز تو به جهان مى‏تابيد.
7. جبرئيل به آيات قرآنى پيوسته مونس ما بود، تو غايب شدى، جميع خيرات مستور شده رخ نهفت.
8. پس اى كاش پيش از تو ما را مرگ در بر گرفته بود وهنگام رفتن تو وپوشيدن جمال خويش از خلق، ما زنده نبوديم.
9. به راستى ما بلاديدگان تو، بليه‏اى ديديم كه هيچ بلاديده در جهان، چونان ما مباد وچون ما نشد نه در عجم نه در عرب.
10. آن‏كس كه به ستمِ قبيله ما دست زده باشد روز قيامت خواهد دانست كه كجايى است.
11. تا زنده‏ايم اشك ما بر تو ريزان است وتا چشم براى ما باقى است مثل ابر بهار بر تو مى‏گرييم.
12. ما به رفتن كسى مصيبت زده‏ايم كه خلقت او بى‏آلايش، اخلاق او بى‏غل وغش، ريشه تبار او والا، ونسب او سر آمد انساب است.
13. پس تو (اى رفته ما) بهترين تمام بندگان هستى (در هنگام مذاكره از صدق وكذب) تو راستگوترين مردم بودى.
14. تا زنده بودى جبرئيل (روح القدس) زيارت ما را ترك نمى‏كرد، چون تو رفتى روى خود را از ما پوشيد وجميع خيرات در پرده شد.
15. بعد از تو شهرها وديارها بر من تنگ شد، وبه دو «سبط» ستمى رفت كه من در آن درمانده شده‏ام ومرا تاب ديدن آن نيست.
 
على عليه ‏السلام در انتظار است
اى پسر أبى‏طالب! مانند جنين (كه در شكم پرده‏نشين است، پرده به خود پيچيده) خود را در پرده نهفته كرده‏اى؟! ومثل شخص مُتّهم در كنج خانه خود درنشسته، خانه‏نشين شده‏اى؟!!
تو شهپر بازهاى قوى ومرغ‏هاى شكارى را در هم شكستى، امروز پرهاى مرغان بى‏بال وپر بر سرت ريخته، بى‏چاره‏ات كرده است.
اين پسر است، ملك واگذارى پدرم (در كابين مادرم) را ونان خانه پسرم (نان بخور ونمير پسرم) را از من به زور مى‏گيرد. آشكارا با من ستيزه مى‏كند. يافتمش، كه در سخن با من جهراً جدال مى‏كند. تا كار به جايى رسيد كه اين مردم (مادردار) يعنى انصار دست از يارى من كشيدند وقبيله مهاجر هم رشته پيوند مرا بريدند. جماعت عموماً نسبت به من چشم پوشيدند. پس اينك نه دفاعى است ونه جلوگيرى. 
با دلى پر از جوش از خانه رفتم وبا دماغى افسرده برگشتم. رخسار خود را آن وقت به خاك مذلّت نهادى كه شمشير تيز خود را زمين نهادى. گرگ‏ها را از هم مى‏دريدى واينك خاك را فرش خود قرار دادى. (من از گفتن خوددارى نكردم ولى به قدر سر سوزنى هم كارسازى نكردم.) نه از گفتار خود تودهنى به كسى زدى ونه از عهده باطلى برآمدى، من كه اختيارى ندارم يا چاره‏اى ندارم.
كاش من پيش از اين خوارى‏ام وقبل از اين بى‏ارجى‏ام مُرده بودم.
عذر من به درگاه خداوند همين بس كه ابوبكر متجاوز بود ومن مى‏خواستم از تو حمايت كرده باشم.
آه، كه من در هر سر آفتاب شيونى از واويلا دارم ودر هر غروبى شيونى ديگر از نو. (اى بد ماتم زده من!) پدر كه ستون بود مُرد، وآن كه بازو بود سست شد. شكايتم را بسوى پدرم مى‏برم ودادخواهى‏ام را به پروردگار وامى‏گذارم.
بارالها! نيروى قدرت تو تواناتر وشديدتر است (يعنى از من ضعيف واز دشمن قوى) وشمشير تو برنده‏تر وشكنجه تعذيب تو تيزتر است.
جهان را صاحبى باشد خدا نام***كز او آشفته دريا گيرد آرام
 
تسليت امام
اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود: تو بدماتم زده نيستى، بلكه واويلا براى بدخواه تو است. اندكى از اين جوش دل تخفيف بده، واز سوز دل اندكى خوددارى كن، اى دختر گزيده عالم واى بقيه نبوت! من از انجام تكليفم ودينم تا حدّى كه وظيفه داشتم ودارم سستى ننموده واز اندازه مقدور تخطى نكرده‏ام.
اگر تو نظر به روزى دارى، روزى بخور ونمير تو تضمين شده واز جهت كفيل كاملاً تأمين شده است، وآنچه براى تو تهيه شده بهتر است از آنچه از تو قطع شده است پس بگو: «حَسبِىَ اللّه‏» خدا مرا بس است.
 
دريا آرام گرفت
فاطمه عليهاالسلام فرمود: «حَسبِىَ اللّه‏» خدا مرا بس است، وساكت شد.
اين همه تلخى ونامرادى ماها***چون تو پسندى سعادت است وسلامت 
جهان را صاحبى باشد خدا نام***كز او آشفته دريا گيرد آرام

+ زمان درج مطلب در وبنوشت تسبیح  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 19:36  می باشد.  آرامش  | 

به این آدرس بیایید.

تسبیح

tasbihe.blogfa.com

+ زمان درج مطلب در وبنوشت تسبیح  جمعه یکم فروردین 1393ساعت 19:27  می باشد.  آرامش  | 


اهمیت و جایگاه مسجد در اسلام ، از اهمیت و جایگاه پرستش در اسلام و ادیان الهی معلوم می گردد. يكي از پايدارترين و قديمي ترين تجليات روح آدمي و يكي از اصيل ترين ابعاد وجود آن حس نيايش و پرستش است. مطالعه آثار زندگي بشر نشان مي دهد هر زمان و هر جا كه بشر وجود داشته است نيايش و پرستش هم وجود داشته، چيزي كه هست ، شكل كار و شخص معبود متفاوت شده است. به شهادت تاريخ باستاني كه از اقوام مختلف اعم از متمدن و وحشي به دست آمده است اعتقاد به خدا و مبدأ جهان در ميان تمام ملل وجود داشته است و در حفاريها و كاوشهاي علمي كه به وسيله دانشمندان باستا ن شناس براي به دست آوردن طرز زندگي پايه تمدن و طرز تفكر اقوام گذشته انجام گرفته است. همواره زيرتل هاي بزر گ ، معابد و پرستش گاه ها كشف شده است كه همگي حاكي از اين مي باشد كه ملل ديرينه در اين اماكن عبادت مي كرده اند گو اين كه عد ه اي از آ ن ها در تشخيص معبود اشتباه كرده و يا بعداً از حقيقت معبود يكتا منحرف شد ه اند. در فصول تاريخ بشر نمي توان فصلي يافت كه در آن تمايل انساني به ماورأ طبيعت منفي باشد.
جان.  ر. ايورث استاد دانشگاه كلمبيا مي گويد:
هيچ فرهنگ و تمدني را در نزد هيچ قومي نمي توان يافت مگر آن كه در آن فرهنگ و تمدن شكلي از مذهب وجود داشته ا ست. ريشه هاي مذهب تا اعماق تاريكي از تاريخ كه ثبت نشده و به دسترس بشر نرسيده است كشيده شده است.
 
پاسكال - رياضي دان معروف فرانسوي- مي گويد:
به وجود خدا دل گواهي مي دهد نه عقل و ايمان از اين راه به دست مي آيد. دل دلايلي دارد كه عقل را به آن دسترس نيست.
كريستوفر ماينرز پژوهش گر آلماني كه آثار انتقادي ارجمندي درباب تاريخ عمومي اديان نوشته می گوید:
هرگز قومي بدون دين وجود نداشته است.
هنري لوكاس  می گوید:
دين پيچيد ه ترين  عنصر فرهنگ ابتدايي انسان است.
شواهد باستا ن شناسي دور ه اي از تاريخ را نشان مي دهد كه مربوط به چهل تا شصت هزار سال  پيش است. آثار مكشوفه از غرب ايران حكايت از رواج گسترده مذهبي و ديني در اين سرزمين دار د. در دوره  ماقبل تاريخ كه بشر هنوز پايه تمدن را نگذارده بود معبد مي ساخته است. از عصر حجر معابد چهارسنگي به يادگار مانده است كه در جزيره خارك نيز نمونه هايي از آن وجود دارد. بشر اوليه به يك نوع يكتاپرستي اعتقاد داشته و به يك مبدأ متعال اخلاقي در دين خود مؤمن بوده است.
 
اندرولانگ دانشمنداسكاتلندي مي گويد:
همان طور كه انسان نمي تواند بيش از يك پدر داشته باشد، بشر اوليه نيز كم و بيش يكتاپرست بوده و به يك خداي برتر اعتقاد داشته است.  
فرايز مي گويد:
دين يعني نيروي تسكين دهنده فوق انساني كه رفتار و زندگي انسان را تحت نظم درآورده ... دين ذاتي ذهن انسان و مكمل طبيعت بشري است. شايد همه چيز تحليل رود و لي اعتقاد به خدا كه اصل نهايي همه اديان است بر جاي خواهد ماند.
مرحوم مهندس مهدي بازرگان در كتاب مسجد و اجتماع مي گويد :
مسجد يا معبد مركز پرستش خداها و مظهر آيين ها يا مذاهب است و بشر هميشه پرستنده بوده و خواهد بو د. حتي ملت هايي كه منكر و فاقد خدا هستند اتخاذ مسلك نموده مراكز حزبي مي سازند كه از نظرعمومي يك نوع مذهب و معبد است.
البته نه انسان بلكه همه موجودات با پرستش عجين هستند، منتهي نوع پرستش آ ن ها همان گونه كه قرآن بيان مي دارد ،متفاوت است و همه به كمال مطلقي باور دارند كه به سوي او در حركتند. حتي شياطين نيز دنبال كمال مطلقند ولي آن را در مقابله با خالق مي جويند، همين جستجوي كمال مطلق و مطلق كمال و به دنبال آن بودن پرستش است.
مسجد از دیرباز به عنوان عنصری اساسی در جامعه بشری و به صور گوناگون مطرح بوده است. گاهی به نام نیایشگاه، گاهی پرستشگاه و در ادیان و مناطق گوناگون و در دوره های مختلف زمانی به نامهای دیگر معروف بوده است. در ایران نیز مسجد از دیرباز در بطن شهری وجود داشته و معماری مساجد نیز همواره مورد توجه بوده است. نخستین مسجد اسلامی به دست پیامبر و یارانش در مدینه ساخته شد و توسط هنرمندان اسلامی تقلید و الگو گرفته شده است.
واژه‎ی مسجد، جمعاً بیست و هشت  بار در قرآن  ذكر شده كه در بیست و دو مورد به صورت مفرد و در  شش مورد دیگر، به صورت جمع آمده است.  در این آیات، به اهمیت و جایگاه رفیع مسجد در اسلام، پاره ای از احكام مسجد و مسجد الحرام و احكام خاص آن، مسجد الاقصی و مسجد اصحاب كهف، اشاراتی شده است.  البته، آیه‌های دیگر نیز در قرآن درباره‎ی مسجد و اهمیت آن آمده است كه هر چند لفظ مسجد در آنها نیامده است، ولی بنابر مفهوم این آیات و گفته‎ی تمامی مفسران، می‌توان در مورد مساجد، این آیات را نیز ذكر كرد.  در اینجا تنها به ذكر آیاتی كه بیانگر ابعاد گوناگون مسجد در جامعه اسلامی است، بسنده می‌كنیم.
خداوند در قرآن می فرماید: «همانا نخستین خانه ای كه برای عمومی مردم قرار داده شد، همان است كه در مكه قرار دارد، و مایه‎ی بركت و هدایت جهانیان است». «به خاطر بیاورید هنگامی كه ما خانه‎ی كعبه را مركز امن و امان برای مردم قرار دادیم، و (فرمان دادیم كه)از مقام ابراهیم، محلی برای نماز خود انتخاب كنید و ما به ابراهیم و اسماعیل  امر كردیم كه خانه‎ی مرا برای طواف كنندگان و مجاوران و سجده كنندگان پاك و پاكیزه كنید». همان گونه كه از این دو آیه‎بر می‌آید، خانه‎ی كعبه در مكه نخستین خانه‎ی توحید و یكتا پرستی و اولین جایگاه و مركزی است كه برای پرستش خدای یگانه ساخته شده است. در اینكه آیا این خانه از زمان  آدم  بر پا شده یا  ابراهیم  آن را بنیان كرده، میان مفسران اختلاف است. بعضی بر آنند كه بنیانگذار این خانه از ابتدا،  ابراهیم بوده و در زمان آدم  این خانه اصلاً وجود نداشته است. برخی دیگر بر این عقیده‌اند كه خانه‎ی كعبه نخست به دست آدم  ساخته شد و بر اثر مرور زمان از بین رفت، لكن ابراهیم  آن را تجدید بنا كرد. با شواهدی كه از آیات مختلف قرآن و روایات در این زمینه موجود است، نظریه‎ی دوّم تأیید می‌شود. در قرآن به نقل از ابراهیم  آمده است: «پروردگارا بعضی از فرزندانم را در سرزمین خشك و سوزانی، در كنار خانه‎ی محترمت سكنی دادم». از این آیه‎ چنین بر می‌آید كه اثری از خانه كعبه در هنگام ورود ابراهیم با فرزندش اسماعیل  و همسرش هاجر، در سرزمین مكه وجود داشته است. همچنین در آیه‎ی دیگری آمده است:   «و هنگامی كه ابراهیم و اسماعیل پایه‌های خانه را بر افراشتند». باید توجه داشت تعبیر بالا بردن قواعد (پایه ها) در این آیه، اشارتی است به اینكه شالوده‎ی خانه‎ی كعبه، پیش از ابراهیم  وجود داشته و ابراهیم و فرزندش، آن پایه‌ها را بالا برده اند.  بنابراین، خانه‎ی كعبه را نخست آدم  بنا نهاد و سپس بر اثر مرور زمان فرو ریخت و بعد به دست ابراهیم تجدید بنا شد. در هر صورت نكته‎  مهمی كه از این دو آیه‎ی مورد بحث، به خوبی بر می‌آید و آیات دیگر و روایات نیز آن را تأیید می‌كند، این است كه مسجد نخستین مركز و پایگاهی است كه به منظور عبادت و پرستش خدای یگانه در زمین نهاده شد و پیش از آن، عبادتگاه دیگری كه كانون عبادت و نیایش موحدان و خدا پرستان باشد، وجود نداشته است، از ابوذر روایت شده است كه از پیامبر راجع به نخستین مسجدی كه در زمین بنیاد شده، سؤال كرد. حضرت  فرمودند: مسجد الحرام و پس از آن مسجد الاقصی بنا نهاد شده است» از امیر المؤمنین  روایتی نقل شده است كه مردی از آن حضرت پرسید: «آیا خانه‎ی كعبه، اول خانه ای است كه در زمین ساخته شده است؟». امام فرمود: «خیر، پیش از آن هم خانه‌هایی بود، لكن خانه‎ی كعبه نخستین خانه‎ی مباركی است كه برای پرستش و عبادت مردمان درست بنا شده است» خداوند در قرآن می فرماید: «مساجد از آن خداست، پس باید احدی جز او را نخوانید». در اینكه منظور از كلمه‎ی مساجد در این آیه چیست، میان مفسران اختلاف است، برخی بر آنند كه منظور از مساجد تمام مكان‌هایی است كه در آنجا برای خدا سجده می‌شود و از مصادیق آن، «مسجد الحرام» و سایر مساجد است. برخی مساجد را اعضای هفتگانه‎ی سجده دانسته اند. این گروه در تأیید ادعای خود، روایتی از امام محمد تقی  نقل می‌كنند كه مراد از مسجد، عضوهای هفتگانه بدن آدمی است كه در هنگام سجده باید روی زمین قرار گیرد.
«مبیدی» نیز گفته است: «مراد از مساجد، مكان‌هایی است كه برای نماز و ذكر خدا بنا شده است و از «قتاده» در تفسیر این آیه روایت كرده است كه: یهودیان و مسیحیان هنگامی كه وارد معابد خود می‌شدند، به خداوند شرك می ورزیدند. از این رو خداوند به مؤمنان فرمود: «هنگامی كه وارد مساجد می‌شوید خدا را با خلوص نیت بخوانید». از مجموع آرای مفسران در این زمینه چنین استفاده می‌شود كه مراد از مساجد، همان مكان‌هایی است كه برای عبادت خداوند بنا شده است و از مصادیق آن، «مسجد الحرام» و دیگر مساجد است. تفسیری كه مساجد را عضوهای هفتگانه‎ی سجده دانسته، ممكن است از قبیل توسعه در مفهوم آیه باشد كه این معنا نیز در این آیه منظوره شده است.  نكته‎ی جالب توجه اینكه، خداوند به جهت اهمیت و فضیلت مساجد بر دیگر مكان ها، مسجد را به خود منسوب كرده و متعلق به خود دانسته است تا مزیت آن بر دیگر مكان‌ها روشن شود. اختصاص مساجد به خداوند كه منزه از صفات حسّی است، جنبه‎ی سمبلیك دارد و اشارتی است بر اینكه مساجد مورد توجه خاص ذات اقدس اوست، بنابراین، در مساجد جز كار خدایی نباید كار دیگری صورت پذیرد و جز مصالح مسلمانان، امر دیگری نباید مطرح شود; با این توضیح در تأسیس مساجد هم نمی‌توان نیتی به جز خدا، و هدفی غیر از اعتلای كلمه‎ی توحید داشت. خداوند در قرآن می فرماید: «(منافقان) كسانی (هستند) كه مسجدی ساختند به قصد زیان رساندن بر پیامبر و مؤمنان و تقویت كفر و ایجاد جدایی میان مؤمنان و كمین گاه برای كسانی كه با خدا و پیامبرش از پیش مبارزه كرده بودند. آنان سوگند یاد می‌كنند كه نظری جز نیكی نداشته ایم، اما خداوند گواهی می‌دهد كه آنان دروغ می‌گویند، هرگز در آن به نماز نایست، آن مسجدی كه از روز نخست بر اساس تقوا بنا شده شایسته تر است كه در آن به نماز قیام كنی; چه، در این مسجد، مردانی هستند كه دوست دارند پاك و منزه باشند و خداوند پاكیزگان را دوست دارد». این آیات در شأن گروهی از منافقان است كه با توطئه‌های «ابو عامر» مسیحی و برای تحقق بخشیدن به اهداف  خود، به ساختن مسجدی در مدینه اقدام كردند كه بعداً به نام «مسجد ضرار» معروف شد; ماجرا از این قرار است كه به هنگام ظهور قدرتمند اسلام در مدینه، «ابو عامر» به شدت ناراحت شد، وی برای مبارزه با اسلام با منافقان «اوس» و «خزرج» همكاری صمیمانه ای آغاز كرد. پیامبر اكرم هنگامی كه از نقشه‌ها و اهداف وی آگاه شد، در صدد تعقیب وی بر آمد، «ابو عامر» از مدینه گریخت و به مكه آمد و از آنجا به طائف و سر انجام به شام رفت و در آنجا رهبری منافقان مدینه را بر عهده گرفت او در نامه ای به منافقان مدینه نوشت كه لشكری از سپاهیان روم به كمكشان خواهد آمد تا محمد و یارانش را از مدینه خارج سازند. همچنین از آنان خواست برای خود مسجدی نزدیك مسجد قبا بسازند و در موقع نماز، آنجا گرد آیند و زیر نقاب مسجد، برنامه‌های خود را عملی كنند.  هنگامی كه پیامبر  عازم غزوه‎ی «تبوك» بود، گروهی از این منافقان به نزد آن حضرت آمدند و به بهانه‎ی این كه افراد ناتوان و بیمار و پیر مردان از كار افتاده نمی‌توانند در شب‌های بارانی و سرد زمستانی به مسجد قبا بیایند، از پیامبر خواستند تا اجازه دهد كه مسجدی در میان قبیله‎ی خود (بنی سالم) بسازند; پیامبر فرمود: اكنون آماده نبردم و اگر به خواست خداوند متعال باز گشتم، پیش شما خواهم آمد و با شما در آن نماز خواهم گذارد.منافقان در غیاب پیامبر  ساختمان مسجد را به پایان رساندند، پس از جنگ تبوك، نزد حضرت آمدند و گفتند: دوست داریم كه پیش ما بیایید و با ما در آن مسجد نماز گزارید; حضرت فرمود: «لباس مرا بیاورید تا بپوشم و با آنان بروم».  در این هنگام آیات فوق نازل شد و پرده از نقشه‎ی پلید آنان برداشت; بی درنگ پیامبر  گروهی از اصحاب را خواندند و به آنان دستور دادند كه مسجد را آتش بزنند و بقایای آن را ویران كنند و جای آن برای مدتی محل زباله شد.  همان گونه كه از این آیات بر می‌آید، بنیانگذاران این مسجد در زیر نقاب این نام ، اهداف خود را دنبال می‌كردند. بر این اساس، خداوند به پیامبرش دستور می‌دهد كه در چنین مسجدی كه برای زیان رساندن به مسلمانان و گستردن كفر و الحاد در جامعه‎ی اسلامی بنا شده است هرگز قیام به عبادت نكند و به جای آن شایسته است پیامبر در مسجدی به نماز ایستد كه بر اساس تقوا و هدفی الهی بنیاد شده است. به اعتقاد مفسران و تأیید روایات معصومین   مراد از این مسجد، همان مسجد «قبا» است كه در مقایسه با مسجد «ضرار» آمده است. سپس قرآن به ویژگی دیگر این مسجد اشاره كرده و فرموده است: درآن مردمی هستند که دوست دارند،پاکیزه باشند... در اینكه مراد از طهارت در این آیه، پاكیزگی صوری و اجتناب از پلیدی‌های ظاهری است یا پاك شدن از گناهان و طهارت معنوی، در میان مفسران اختلاف است. پاره ای از روایات طهارت ظاهری را تأیید می‌كند. البته این روایات دلیل بر منحصر بودن مفهوم آیه به این مصداق نیست، یعنی ممكن است منظور از طهارت در اینجا هر گونه پاكیزگی صوری یا معنوی باشد. در هر صورت، از این بحث چنین بر می‌آید: مسجد كه كانون ایمان و تقوا و محیط پاكی و قداست و مركز تبلور عبودیت و نیایش در برابر پروردگار جهان است، بایسته است كه شالوده و اساس آن بر تقوا و پاكی بنا شده باشد و پاسداران و دست اندركاران آن افرادی مؤمن، پرهیزكار و مصمم باشند و هر گاه بنایی برای اغراض نا پاك با نام مقدس مسجد به وجود آید، باید در هدم و از بین بردن آن كوشید، چنانكه رسول خدا  دستور ویران كردن و به آتش كشیدن مسجد «ضرار» را صادر فرمود. خداوند در قرآن می فرماید: «در خانه‌هایی كه خداوند اجازه داده است كه رفعت یا بند و در آنها نام او به بزرگی یاد شود، در این خانه‌ها هر صبح و شام مردان با ایمان به تسبیح او مشغولند». «زمشخری»در ذیل این آیه گفته است:
«كلمه‎ی فی بیوت» در این آیه به كلمه «كَمِشْكاهٍ» در آیه‎ی قبل وابسته است و مراد از «بیوت» در اینجا مساجد است. «علاّمه طباطبایی كلمه «فی بیوت» را به «كمشكاهٍ» یا به جمله‎ی «یهدی» در آیه بعد متعلق دانسته است و باز گشت هر دو را به یك معنا می‌داند، كه از مصادیق یقینی این بیوت، مساجدند كه صرفاً برای این كار ساخته شده اند. همچنان كه خداوند فرمود: «و مساجدی كه نام خدا در آنها بسیار برده می‌شود». در «كشف الاسرار» در ذیل این آیه آمده است كه «ابن عباس» گفت: «مساجد خانه‌های خدا در زمین است. همان گونه كه ستارگان برای اهل زمین می‌درخشند، مساجد نیز برای ملكوتیان نور افشانی می‌كنند». بنابراین، از مصادیق بارز این بیوت، مساجدند كه چنین ویژگی‌هایی دارند. خداوند در قرآن می فرماید: «و كیست ستمكارتر از آن كه منع كرد و باز داشت مردم را از مساجد و در خرابی آنها كوشید، تا نام خدا را در آنجا بر زبان نیاید و بزرگ نشود». بعضی از مفسران، نزول این آیه را در پیشامد «حدیبیه» دانسته‌اند كه مشركان عرب نگذاشتند رسول اكرم و اصحابش به مكه وارد شوند. برخی دیگر گفته‌اند كه این آیه اشاره به خرابی بیت المقدس (70 سال بعد از میلاد مسیح) به دست سپاه «تیطس» رومی دارد، كه شهر و مجسمه‎ی سلیمان را به كلی ویران كرد و آثار یهود و اوراق تورات را سوزاند.  از مضمون این آیه چنین استفاده می‌شود كه چون مساجد در طول تاریخ همواره پایگاه‌های وحدت و همدلی و سنگرهای مبارزه علیه طاغوت و فساد بوده است، كافران و اهل شرك و نفاق با ترس از این مراكز آنها را برای خویش خطری جدی به حساب آورده‌اند. همانطور که گفته شد ، خداوند در قرآن كريم مي فرمايد:
همانا اولين خانه اي كه براي مردم و عبادت آن ها قرار داده شد همان است كه در سرزمين مكه است كه پربركت و مايه هدايت جهانيان است.
خانه كعبه و اطراف آن كه به مسجدالحرام نامبردار است ، مكان پرستش خداوند يگانه از آغاز هبوط  آدم بر زمين است ، اين خانه ساده و كوچك بنابر فرمان ا لهي و توسط آدم بنا گرديد . گفته اند خانه كعبه پس از دو هزار و دويست و چهل و دو سال پس از هبوط و در عصر حضرت نوح كه طوفان و طغيان آب سراسر جهان را فرا گرفت و تمام زمين به زير آب فرو رفت   » گرچه خانه كعبه به زير آب نرفت و غرق نشد و به همين مناسبت به آن  بيت العتيق نيز مي گويند ( عتیق چیزی است که مالک آن نمی شوند)   ولي آسيب هاي فراواني به آن وارد شد تا اين كه ابراهيم و همسرش هاجر و كودك خردسالش اسماعيل به امر پروردگار از سرزمين شام به مكه مهاجرت نمودند و در آن جا ساكن شد ند و خداوند دستور داد كه كعبه را مجدداً بنا كنند . گفته شده آن حضرت با همكاري فرزندش در پنجم ذي القعده سال سه هزار و چهار صد و بيست و نه بعد از هبوط حضرت آدم چيدن پي ديوار كعبه را آغاز كردند و در بيست و هفتم ذي القعده همان سال ترميم و تجد يد آن را پايان دادند و سپس حجرالاسود را كه از سنگ هاي بهشت است به ديوار آن نصب كردند. همچنین قصي بن كلاب يكي از اجداد پيغمبر اسلام در قرن دوم قبل از هجرت ، اقدام به تعمير اساسي كعبه نمود و آن را با پايه هاي محكمتري تجديد بنا نمود و كنار ساختمان كعبه دارالندوه كه به معني مركز مشاوره بود را  به عنوان مقر و مجلس شورا تشكيل دا د.
درباره اهميت مسجدالحرام بايد گفت كه خداوند آن را جايگاه امن و امنيت قرار داده و هر نوع كارزار و خون ريزي در آن حرام و ممنوع است . همچنين پيامبر اسلام مدت سيزده سال در مكه و چند ماه درمدينه به دستور خداوند به سوي بيت المقدس نماز مي خواند، يهوديان در مدينه پيامبر را سرزنش كردند و اين موضوع را دستاويزي قرار دادند كه مسلمانان از خود استقلالي ندارند چون قبله مستقلي كه رو به آن عبادت نمايند ندارند . پيامبر از اين سرزنش ها ناراحت بود و منتظر و چشم به راه تا خداوند در اين باره ابلاغ و دستوري نازل فرمايد ،تا اين كه دستور تغيير قبله از بيت المقدس به سوي مسجدالحرام از طرف خداوند نازل شد و از آن لحظه حضرت و اصحابش به سوي مسجدالحرام نماز گزاردند.
حضرت علي در نهج البلاغه بعد از ذكر آزمايش هاي الهي توسط پيامبران و ضرورت تسليم در برابر اين آزمايش ها براي به دست آوردن اخلاص در پرستش خداوند متعال و دريافت پاداش هاي عظيم از طرف او، در خصوص اين اولين پرستشگاه انسان ها و عظمت و ارزش آن ، و فلسفه و بناي آن در نامساعدترين شرايط جغرافيايي و طبيعي و علت انجام اعمال و عبادتهاي خاص در موسم حج در گرداگرد آن مي فرمايد:
«آيا مشاهده نمي كنيد كه همانا خداوند سبحان ، انسان هاي پيشين از آدم تا آيندگان اين جهان  را با سنگ هايي در مكه آزمايش كرد كه نه زيان مي رسانند و نه نفعي دارند، نه مي بينند و نه مي شنوند؟ اين سنگ ها را خانه محترم خود قرار داده و آن را عامل پايداري مردم گردانيد . سپس كعبه را در سنگلاخ ترين مكان ها، بي گياه ترين زمين ها و كم فاصله ترين دره ها، در ميان كوه هاي خشن ، سنگريزه هاي فراوان و چشمه هاي كم آب و آبادي هاي از هم دور قرار داد كه نه شتر، نه اسب و گاو و گوسفند هيچ كدام در آن سرزمين آسايش ندارند. سپس آدم و فرزندانش را فرمان داد كه به سوي كعبه برگردند و آن را مركز اجتماع و سرمنزل مقصود و باراندازشان گردانند، تا مردم با عشق قلب ها به سرعت از ميان فلات و دشت هاي دور و از درون شهرها، روستاها، دره هاي عميق و جزاير از هم پراكنده درياها به مكه روي آورند، شانه هاي خود را بر زبان جاري سازند و در اطراف خانه طواف كنند و با موهاي آشفته و « لا اله الا الله » بجنبانند و گرداگرد كعبه بدن هاي پرگرد و غبار در حركت باشند. لباس هاي خود را كه نشانة شخصيت هر فرد است در آورند و با اصلاح نكردن موهاي سر، قيافه هاي خود را تغيير دهند، كه آزموني بزرگ و امتحاني سخت و آزمايشي آشكار است براي پاكسازي و خالص شدن ، كه خداوند آن را سبب رحمت و رسيدن به بهشت قرار داد . اگر خداوند خانه محترمش و مكان هاي ا نجام مراسم حج را در ميان باغ ها و نهرها و سرزمين هاي سبز و هموار و پردرخت و ميوه ، مناطقي آباد و داراي خانه ها و كاخ هاي بسيار و آبادي هاي به هم پيوسته ، در ميان گندم زارها و باغات خرم و پر از گل و گياه داراي مناظر زيبا و پرآب در وسط باغستاني شادي آفرين و جاده هاي آباد قرار مي داد به همان اندازه كه آزمايش ساده بود، پاداش نيز سبك تر مي شد. اگر پايه هاي كعبه و سنگ هايي كه در ساختمان آن به كار رفته از زمرد سبز و ياقوت سرخ و داراي نور و روشنايي بود، دل ها ديرتر به شك و ترديد مي رسيدند و تلاش شيطان بر قلب ها كمتر اثر مي گذاشت و وسوسه هاي پنهاني او در مردم كارگر نبود . در صورتي كه خداوند بندگان خود را با انواع سختي ها مي آزمايد و با مشكلات زياد به عبادت مي خواند و به اقسام گرفتاري ها مبتلا مي سازد تا كبر و خودپسندي را از دل هايشان خارج كندو به جاي آن فروتني آورد و د رهاي فضل و رحمتش را به رويشان بگشايد و وسائل عفو و بخشش را به آساني در اختيارشان گذارد .«
پيامبراهميت فوق العاده اي براي مسجد و ساخت آن قائل بود. توقف چند روزه ايشان در منطقه قبأ و ساخت اولين مسجد در آيين اسلام در آن محل ، توقف ايشان ميان قبيله بني سالم و برگزاري نماز جمعه در آن و ساخت مسجد جمعه و سپس ورود حضرت به مدينه و بناي مسجد در اولين محل فرود ايشان در آن شهر كه مسجدالنبي نام گرفت نشان دهنده اين اهميت است . به علاوه اين كه پيامبر هميشه در سخنان و آموزه هاي خود بنا كردن مسجد را تبليغ كرده و به آن تشويق مي فرمود و از آن به عنوان كاري مهم و در خور ستايش خالق و دريافت پاداشهاي فراوان ياد مي نمود، به عنوان نمونه به سخنان زير مي توان اشاره كرد:
 هر كس مسجدي بنا كند اگر چه به اندازه لانة مرغي باشد خداوند متعال از براي او خانه اي در بهشت بنا كند.
مساجد را بنا كنيد و آن ها را محل اجتماع خود قرار دهيد.
هفت چيز است كه پاداش آن براي بنده در قبر او و پس از مرگش دوام دارد ؛ كسي كه علمي تعليم دهد يا نهري به جريان اندازد، يا چاهي حفر كند، يا نخلي بكارد، يا مسجدي بسازد، يا مصحفي به ارث گذارد، يا فرزندي به جا  نهد كه پس از مرگش براي او آمرزش خواهد.
هركه براي خدا مسجدي بسازد، خواه كوچك و خواه بزرگ ، خداوند در بهشت خانه اي براي او بسازد.
هر كه مسجدي براي رضاي خدا بسازد خداوند همانند آن خانه اي در بهشت براي او مي سازد.
 هر كه براي خدا مسجدي بسازد و در آن ريا و خودنمايي به كار نبرد، خداي تعالي در بهشت خانه اي برايش بنا كند.
خانه هاي من در زمين مساجد است كه  براي اهل آسمان مي درخشند آن گونه كه ستارگان براي اهل زمين مي درخشند. خوشا به حال آنان كه مساجد را خانه خويش قراردادند.
خداوند متعال به من فرمو د: اي احمد هر كس ادعا نمود كه من را دوست دارد چنين نيست مگر اين كه مسجد را خانه خويش قرار دهد.
شش خصلت است كه هر كس در آن حال بميرد، خداوند عزوجل ضمانت نموده كه او را به بهشت داخل كند... شخصي كه وضوي خويش را نيكو به جا آو رد و به سوي مسجد و براي نماز حركت كند و در راه مرگ وي فرا رسد، خداوند بهشت را براي او ضمانت نمايد.
مساجد مكان هاي پرميمنت اند و اهل آن ها مردماني با سعادت و خوشبختند، مساجد و اهل آ ن ها مزين به صفات معنوي هستند. اهل مسجد مادامي كه در نمازند از طرف خداوند حفاظت شد ه اند و خداوندنيازهاي آن ها را برآورده مي سازد. آنان در مسجدند و خداوند به دنبال مشكل گشايي از آن ها است.
مسجد خانه هر مؤمن است.
مسجد خانه هر پرهیزکاری است.
مساجد، جایگاه پیامبران است.
همانا شيطان گرگ انسان است . همانند گرگ كه هميشه ميش هاي دور افتاده و كنار  گرفته را مي گيرد، شيطان نيز افراد دور از جمع و جماعت را مورد تهاجم قرار مي دهد. پس از دسته بندي ها بپرهيزيد بر شما باد به حضور در جماعت و مجالس عمومي و مسجد .
به همين دليل ساخت مساجد در مدينه و اطراف آن ، به موازات گسترش اسلام و ازدياد گروندگان به آن رو به افزايش گذاشت و در جاي جاي جزيرة العرب رونق و فراواني يافت ، بالاخص اين كه مساجد مسلمين مانند معابد آيين هاي ديگر صرفاً محل عبادت و اعمال فردي نبود ، بلكه بسياري از شؤون آموزشي ، اجتماعي ، سياسي ، فرهنگي و نظامي در آن متمركز گرديده و به انجام مي رسيد.
یکی از متفکرین مسلمان در اين باره مي گويد:
جوشش و جنبش علمي مسلمين از مدينه آغاز شد . اولين كتابي كه انديشه مسلمين را به خود جلب كرد و مسلمين در پي درس و تحصيل آن بودند، قرآن و پس از قرآن احاديث بود ... مسلمين با حرص و ولع فراواني آيات قرآن را كه تدريجا نازل مي گشت فرا مي گرفتند و به حافظه مي سپردند و آن چه را كه نمي دانستند از افرادي كه رسول خدا آن ها را مأمور كتابت آيات قرآن كرده بود و به كاتبان وحي معروف بودند مي پرسيدند . به علاوه بنا به توصيه هاي مكرر رسول خدا سخنان آن حضرت را كه به سنت رسول معروف بود از يكديگر فرا مي گرفتند. درمسجد پيغمبر رسماً حلقه هاي درس تشكيل مي شد و در آن حلقه به بحث و گفتگو درباره مسايل اسلامي وتعليم و تعلم پرداخته مي شد.
روايات بسياري تشكيل جلسات علمي را در مسجد تأييد مي كند خصوصاً اين كه سرپرستي اين جلسات با عالم ترين افراد و خصوصاً شخص نبي اكرم بود . بعضي از اين مساجد در هنگام جنگ تبديل به بيمارستان مي شد چنان كه رفيده  در جريان جنگ خندق به سفارش و دستور پيامبر خيمه خود را در مسجد نبوي برپا نمود.
مساجد سبعه در منطقه احزاب ، محوريت نقش مسجد را در توليد و پيشر فت و گسترش علم و توسعه سياسي و اجتماعي نمايان تر مي سازد. اين مناطق به طور قطع تنها محل عبادت نبوده است ، بلكه مكان هايي جهت تجهيز، آموزش ، توجيه و سازماندهي مسلمين در نبرد بود، نكته مهم ديگر اين كه يكي از اين مساجد به فاطمه زهرا (سلام الله عليها )اختصاص د اشته كه گوياي اين مسئله است كه زنان نيز پا به پاي مردان در اين عرصه ها تلاش نموده اند. پس از رحلت پیامبر نيز مسجد از نظر تعليم و دانش پژوهي موقعيت ويژه خود را حفظ نمود . ابن عباس در مسجدالحرام مي نشست و تفسير قرآن آموزش مي داد. بعدها كه دامنة فتوحات اسلامي گسترش يافت مسجدهاي بزرگ و باشكوهي ساخته شد و يكي از استفاده هاي مهمي كه از آن ها شد ،تشكيل جلسات درس متعدد در آن ها بود.
معاوية ابن ابي سفيان نقل مي كند زماني كه وارد مسجد نبوي شدم حلقة درسي را ديدم كه در آن مردم با توجه كامل نشسته بودند و آن حلقة در س  اباعبدالله الحسين بود كه جمع چنان محو سخنان و بحث علمي او شده بودند كه گويا پرنده اي برسرشان نشسته بود و آنان از ترس اين كه پرواز كند حركت نمي كردند، همه با توجه كامل براي فهم و درك بهتر به سخنان حسين گوش مي كردند.
مسجد در صدر اسلام مركز فرماندهي ، محل قضاوت و سياست و ميعادگاه تجمع و تصميمات بود و اين سنت در زمان خلفا و حكومت اميرالمؤمنين نيز ادامه داشت.پيامبر از هنگام ورود به مدينه تا رحلت يعني در مدت ده سال ، بيش از هفتاد غزوه و سريه را پشت سر گذاشت . در اغلب جنگ ها سپاهيان مسلمان از مسجد حركت مي كردند. در جنگ اُحد لشكر پيامبر پس از به پاداشتن نماز عصر در مسجد با  بدرقه مسلمانان به سوي احد عزيمت كردند . حتي پس از بازگشت از جنگ نيز پيامبر نخست به مسجد مي آمد و نماز مي گزارد كه به مفهوم شكرگزاري بود . ساير فرماندهان نيز از اين عمل پپامبر پيروي مي كردند. اسامة بن زيد پس از مراجعت از نبرد مؤته در حالي كه پرچم جنگ پيشاپيش او حمل مي شد، نخست به مسجد رفت و پس از آن كه نماز گزارد به خانه اش بازگشت . هم چنين اخبار جنگي در مسجد به آگاهي مردم مي رسيد و مشاوره نظامي نيز درباره مسايل جنگ در مسجد انجام مي شد . معروفترين نمونه آن جنگ احد است كه پيامبر پس از مشورت با مردم در مسجد با وجود آن كه نظر ديگري داشت اما رأي اكثريت را پذيرفت . عملكرد پيامبر نقش جاودانه اي را براي مسجد ترسيم كرد كه بعدها با گسترش قلمرو حكومت اسلامي و توسعه سازمان هاي اداري و حكومتي ، بخشي از كاركردها و وظايف مسجد به ساير نهادها و سازمانها انتقال يافت .
سرتوماس آرنولد مي نويسد:
مسجد تنها يك عبادتگاه نبود، بلكه مركزي بوده است براي حيات سياسي ، اجتماعي ، پيامبر سفيران را در مسجد به حضور مي پذيرفت ، شئون دولت را از مسجد اداره مي كرد و براي مردم در امور سياسي و ديني از فراز منبر پيام مي فرستاد.
خلفاي بعد از پيامبر نيز سفرا  را در مسجد به حضور مي پذيرفتند و قراردادهاي مهم دولتي و بين المللي در ارتباط با مصالح عمومي در مسجد منعقد مي شد.  مسجد در هر شهر و هر دياري مركز تجمع مسلمين و تلاقي افكار و عقايد آنان بوده و نيز به همين سبب بود كه تعليمات پيامبر اسلام و خلفا غالباً در مسجد مدينه صورت مي گرفت و همين سنت تا چند قرن باقي ماند. در قرون نخست هر نوع تجمع سالمي در مسجد صورت مي گرفت . درهاي مسجد شب و روز باز بود،مردم عادي پس از اداي نماز ساعاتي براي ملاقات با دوستان ، كسب اطلا عات و پرداختن به اخبار نو درمحوطه مسجد باقي مي ماندند و صرفاً يك مكان مذهبي به معناي مصطلح نبود، بلكه در آن فعاليت هاي فرهنگي و اجتماعي نيز صورت مي گرفت .
دكتر حيدر علي كرمن،استاد اعظم فراماسونري در نشريه داخلي  محفل وحد ت  درباره  اهميت مسجد  از لحاظ فرهنگی و اجتماعی در حال حاضر، چنین می گوید:
صداي اذان كه از رديف مساجد بلند مي شودمگر غير از صداي الصلوة است كه مي گويد من زند ه ام و نمرد ه ام و نخواهم مرد؟ اين بانگ تخديركننده افكار و اذهان روشنفكرا ن ، براي ما به منزله فريادي است كه وظيفه روشنگري ما را به مايادآوري و اخطار مي كند  .

+ زمان درج مطلب در وبنوشت تسبیح  چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 17:26  می باشد.  آرامش  | 

تسبیح - آيت‌الله مکارم شيرازي در سروده‌اي، گدايي در خانه امام زمان (عج) را براي خود افتخار و ياد ايشان را چراغ روشنايي در شب تار دانست.

به گزارش ايسنا، متن سروده‌ي اين مرجع تقليد كه مركز خبر حوزه منتشر كرده، به اين شرح است:

گدايى در اين خانه افتخار من است / شعار عشق تو عالي‌ترين شعار من است

فروغ روى تو اى خضر وادى ظلمات / چراغ روشن هر شامگاه تار من است

من ار که هيچ نيرزم به درگهت اى دوست / ولى محبت و مهر تو اعتبار من است

من از خزان حياتم به دل ندارم بيم! / صفاى گلشن رخسار تو بهار من است!

شبان وادى ايمن به وصل دوست رسيد / جمال روى تو نازم که «نور» و «نار» من است

به صبح و شام ندارم ثناى کس بر لب / ولى فضايل تو ورد روزگار من است

به عشق‌بازى پروانه گر کنم تقليد / عجب مدار که اين اوج ابتکار من است!

چو «قنبرم» به غلامى قبول کن مولا! / کمين غلام درت شاه تاج‌دار من است!

ز هجر گر شودم کار، «زار»، هر شب و روز / براى وصل تو کوشم که «کارزار» من است

به حسن روى تو سوگند اى مه «ناصر» / گدايى در اين خانه افتخار من است!

+ زمان درج مطلب در وبنوشت تسبیح  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 17:38  می باشد.  آرامش  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

«السّلام علي مولينا اميرالمؤمنين و امام المتّقين قائد الغرّ المحجّلين و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته»

استاد و مقتداي بزرگوارم! حوادث ناگوار پي‎درپي براي اسلام از يک طرف، و روشن‎بيني‎ها و اقدامات مثبت و منفي به‎موقع و صحيح آن استاد بزرگوار از طرف ديگر، موجب شده که روز به روز جدي‎تر و باخلوص و صميميت بيشتر آرزو کنم و از خداوند متعال مصلحت نمايم که وجود مبارک آن رهبر عظيم الشأن را براي همه مسلمانان مستدام بدارد، اللّهم آمين. خدا را گواه مي گيرم که کمتر اتفاق مي افتد که در حال يا مقام و موقف دعايي اين وظيفه را فراموش کنم و اميدوارم که مشمول دعوات خيريه شما بوده باشم.

در حدود دو سال پيش از اروپا عريضه اي تقديم داشتم و مايلم بدانم رسيده يا خير. در اينجا جريانهاي پيچيده و گمراه کننده اي وجود دارد که توجه و آگاهي حضرت‎عالي ضرورت دارد:

اول اينکه شايد به قدر کافي مستحضر باشيد که نفوذ افکار مارکسيستي تا برخي محافل مذهبي و ميان بعضي از دوستاني که انتظار نمي رفت، پيشروي کرده لااقل در حدي که با هرگونه موضع‎گيري فکري در برابر آنها با استناد اينکه فعلاً صلاح نيست، مبارزه مي شود و حتماً به هر وسيله هست بايد نظر حضرت‎عالي وسيله بيت محترم به افرادي که واقعاً از اين جهت در اشتباهند ابلاغ شود.

جريان دوم جريان به اصطلاح گروه مسمي به «مجاهدين» است. اينها در ابتدا يک گروه سياسي بودند ولي تدريجاً به صورت يک انشعاب مذهبي دارند درمي‎آيند، درست مانند خوارج که در ابتدا حرکتشان يک حرکت سياسي بود، بعد به صورت يک مذهب با يک سلسله اصول و فروع درآمدند. کوچکترين بدعت اينها اين است که به قول خودشان به «خودکفايي» رسيده‎اند و هر مقام روحاني و مرجع ديني را نفي مي کنند. از همين جا مي توان تا آخر خواند. ديگر اينکه در عين اظهار وفاداري به اسلام، کارل مارکس لااقل در حد امام جعفر صادق عليه السّلام نزد اينها مقدس و محترم است. البته اينها آنهايي هستند که بر مسلک سابق خود باقي هستند. آنها که اعلام تغيير موضع کردند تکليفشان روشن است. بنده هم اطلاعاتم درباره آنها مع الواسطه است، ولي افراد متدين و فهيمي که سالها با آنها هم‎زندان بوده‏اند؛ ‌هستند و من معتقدم حضرت‎عالي از آنها نه‎فقط از يک نفر آنها جدا جدا بخواهيد نظريات خود و مشهودات خود را بنويسند و خدمتتان ارسال دارند؛ و عجب اين است که هنوز هستند برخي از دوستان ما و ارادتمندان شما که کارهاي اينها را توجيه و تأويل مي کنند.

مسئله سوم مسئله روحانيت است. من خود از منتقدين روحانيت بوده و هستم اما با اعتراف به مزايايش و با اعتقاد به لزوم حفظ و نگهداريش و در همان حال اصلاحش. ولي جريان غير قابل انکار اين است که تنها موضوعي که گروههاي مختلف از مقامات دولتي گرفته تا کمونيستها و «منافقين خلق» و برخي جمعيتهاي به ظاهر مذهبي مثل شريعتي ها در ان وحدت نظر دارند کوبيدن روحانيت از اساس و برداشتن اين سدها از ميان است، البته هر دسته اي به منظوري؛ يکي به منظور ايجاد يک روحانيت فرمايشي به شکل اهل تسنن که مطيع دولتها باشد، و ديگري به منظور از ميان برداشتن دين، و سوم و چهارم به منظور تصاحب يک قدرت مردمي که دين است و آن را بر وفق مراد تفسير کردن. در اين مقام بايد اظهار تاسف کنم که برخي دوستان ما طلاب جوان و جوانان دانش‎آموز و دانشجو را بر بغض و کينه روحانيِين به استثناي شخص حضرت‎عالي پرورش مي دهند و اين براي اسلام و روحانيت عاقبت بسيار وخيمي دارد. خوب است حضرت‎عالي به بيت محترم دستور فرماييد از اين جهت درباره دوستان و ارادتمندان تحقيق کامل بفرمايند و به کساني که چنين روشي دارند تذکراتي داده شود.

چهارم مسئله شريعتي‎هاست. در نامه قبل معروض شدم که پس از مذاکره با بعضي ؛ مشترک قرار بر اين شد که بنده ديگر درباره مسائلي که که به شخص او مربوط مي شود، از قبيل صداقت داشتن و صداقت نداشتن و از قبيل التزامات عملي سخن نگويم ولي انحرافاتي را که در نوشته هاي او هست به صورت خيرخواهانه و نه خصمانه تذکر دهم؛ و اخيراً مي بينم گروهي که علاقه و عقيده درست به اسلام ندارند و گرايشي انحرافي دارند با دسته بنديهاي وسيعي در صدد اين هستند که از او بتي بسازند که هيچ روحاني جرأت اظهار نظر در گفته هاي او را نداشته باشد. اين برنامه در مراسم چهلم او در مشهد - متأسفانه با حضور دوستان خوب ما- و بيشتر در ماه مبارک رمضان در مسجد قبا اجرا شد تحت عنوان اينکه بعد از سيد جمال و اقبال اين شخص رنسانس اسلامي به وجود آورده و اسلام را نو کرده و خرافات را دور ريخته و همه بايد به افکار او بچسبند؛ ولي با عکس العمل شديد گروهي ديگر مواجه شد و به‏علاوه {با} هوشياري امام جماعت مسجد که متوجه شد توطئه عليه روحانيت بوده در شب هاي آخر في الجمله اصلاح شد.

عجبا! مي‎خواهند با انديشه هايي که چکيده افکار ماسينيون مستشار وزارت مستعمرات فرانسه در شمال آفريقا و سرپرست مبلغان مسيحي در مصر و افکار گورويچ يهودي ماترياليست و انديشه هاي ژان پل سارتر اگزيستانسياليست ضد خدا و عقايد دورکهايم جامعه‎شناس ضدمذهب است، اسلام بسازند، پس و علي السلام السلام.

به خدا اگر روزي مصلحت اقتضا کند که انديشه هاي اين شخص حلاجي شود و ريشه هايش به‏دست آيد و با انديشه هاي اصيل اسلامي مقايسه شود صدها مطلب به‏دست مي آيد که ضد اصول اسلامي است و به‏علاوه بي‎پايگي آنها روشن مي شود. من هنوز نمي دانم فعلاً چنين وظيفه اي دارم يا ندارم؛ ولي با اينکه مي بينم چنين بت‎سازي مي شود، فکر مي کنم که تعهدي که درباره اين شخص دارم ديگر ملغي است، در عين حال منتظر اجازه و دستور آن حضرت مي باشم. کوچکترين گناه اين مرد بدنام کردن روحانيت است. او همکاري روحانيت با دستگاه هاي ظلم و زور عليه توده مردم را به صورت يک اصل کلي اجتماعي درآورد، مدعي شد ملک و مالک و ملّا و به‏تعيير ديگر تيغ و طلا و تسبيح هميشه در کنار هم بوده و يک مقصد داشته اند. اين اصل معروف مارکس را که دين و دولت و سرمايه سه عامل همکار ضد خلقند و سه عامل از خودبيگانگي بشرند به صد زبان پياده کرد، منتها به جاي دين، روحانيت را گذاشت؛ نتيجه اش اين شد که جوان امروز به اهل علم به چشم بدتري از افسران امنيتي نگاه مي کند و خدا مي داند که اگر خداوند از باب «و يمکرون و يمکر الله و الله خير الماکرين» در کمين او نبود او در مأموريت خارجش چه به سر روحانيت و اسلام مي آورد. تبليغاتي در اروپا و آمريکا له او از زهد و ورع و پارسايي تا خدمت به خلق و فداکاري و جهاد در راه خدا و پاکباختگي در راه حق شده است و بسيار روشن است که دستهاي مرموزي در کار بوده و دوستان خوب شما در اروپا و آمريکا اغفال شده اند. من لازم مي دانم که حضرت‏عالي گاهي برخي افراد بصير را ولو به طور خفا به اروپا و آمريکا بفرستيد، جريانها را از نزديک ببينند و گزارش دهند که به عقيده بعضي از دوستانتان در آنجا پاره اي از حقايق از حضرت‏عالي کتمان مي شود. گروه‎هاي چهارگانه فوق با من به حساب اينکه تا اندازه اي اهل فکر و نظر و بيان و قلم هستم به شدت مبارزه مي کنند، شايعه برايم مي سازند، جعل و افترا مي بندند به طوري که خود را مصداق آن شعر فارسي مي بينم که محقق اعظم خواجه نصيرالدين طوسي در آخر شرح اشارات به عنوان زبان حال خود آورده است:

به گرداگرد خود چندان که بينم / بلا انگشتـــــري و من نگـــــينم

ولي به لطف و عنايت پروردگار و توجهات اولياي دين هراسي به خود راه نخواهم داد، اين مقدار بَثّ شکوي را جز به مثل حضرت‏عالي که استاد عالي‎قدر و به جاي پدرم هستيد نمي کنم. من الآن مرکز ثقل حملات اين گروه هستم، اگر بفرماييد ايستادگي کن ايستادگي مي کنم؛ اگر بفرماييد مصلحت نيست، خود را کنار مي کشم.

بار ديگر تکرار مي کنم من جداً از خداوند متعال طول عمر براي شما مي خواهم و فوق العاده نگرانم که اگر خداي ناخواسته پاي حضرت‎عالي که تنها شخصيتي هستيد که همه اين گروهها از او حساب مي برند از ميان برود اوضاع فوق العاده ناراحت کننده اي خواهد بود. اي بسا که گروههاي منحرف منتحل، مقاصد شوم و مسلکهاي مختلف . . . روشن و روشن‎تر بفرماييد و حتي لازم است به بعضي دوستان به طور خصوصي تذکراتي بدهيد. شنيدم به يکي از دوستان مشهد که اخيراً به نجف مشرف شده است تذکرات مفيدي داده ايد و دورادور اطلاع دارم که مؤثر بوده است و در روش ايشان که اخيراً خيلي خطرناک شده بود مؤثر واقع شده و الحمد لله.

خوب است اطلاع داشته باشيد که در ماههاي آخر عمر شريعتي بنده مکرر وسيله اشخاص مختلف به او پيغام دادم که در نوشته هاي تو مطالبي هست ضد اسلام و لازم است اصلاح شود، من حاضرم در حضور جمعي صاحب‏نظر يا تنها، به تو ثابت مي کنم، اگر ثابت شد خودت آنها را ولو به نام خودت نه به نام من اصلاح کن و شأن تو بالا هم خواهد رفت و الّا مجبورم از تو صريحاً و مستدل انتقاد کنم و برايت گران تمام خواهد شد. آخرين شخصي که از طرف او نزد من آمد، اظهار داشت که او حاضر است اختيار بدهد به آقاي محمدتقي جعفري و آقاي محمدرضا حکيمي که از آثارش انتقاد کنند و در نهايت امر تو صحّه بگذاري، من گفتم بسيار خوب ولي به شرط اين که کتباً بنويسيد. مقارن با حرکتش به خارج اطلاع پيدا کردم که تنها به آقاي حکيمي نوشته که شما مجازي نوشته‎هاي مرا نقد کني. در اروپا خبر موثق اين بود که گفته بود تا يک سال کاري نخواهم کرد جز اصلاح نوشته هاي خودم و يکي از دوستان نزديک حضرت‏عالي نقل کرد که به او گفته بود منتظرم فلاني به اروپا بيايد، راجع به اصلاح کتابهايم با او مشورت کنم، و البته من اين جهت را تحسين کردم و دليل حسن نيت او و سوء نيت اطرافيانش در ايران گرفتم. روي اين حساب مي بايست از نشر آثارش قبل از اصلاح و تجديد نظر لااقل وسيله آقاي حکيمي که کتباً به او اجازه داده است جلوگيري شود؛ ولي افرادي که اخيراً تصميم گرفته اند او را مظهر رنسانس اسلامي قرار دهند و راه براي اظهار نظرهاي خود در اصول و فروع اسلام باز کنند در شعاع وسيعي به نشر و تکثير همه آثار او پرداخته اند. بنده فکر مي کنم اگر صلاح مي دانيد به برخي از ارادتمندان خودتان در اروپا و آمريکا که ضمناً ناشر آثار و افکار او هستند يادآوري فرمائيد که قبل از انجام اصلاحات وسيله آقاي حکيمي يا گروهي که خودتان تعيين مي فرمائيد از نشر آثارش جلوگيري شود و اگر هم صلاح نمي دانيد که در کار او مستقيماً دخالتي فرمائيد راه ديگري بايد انديشيد.

بسيار خوب است و براي شناختن ماهيت اين شخص لازم است که حضرت‎عالي مجموعه مقالات او را در کيهان که يک سال و نيم پيش چاپ شد شخصاً مطالعه فرمائيد. اين مقالات دو قسمت داست: يک قسمت ضدمارکسيسم است که مقالات خوبي بود درباره مليت ايراني (و مستقلاً ماشين شده و در حقيقت فلسفه اي بود براي مليت ايراني و قطعاً تاکنون احدي از مليت ايراني به اين خوبي و مستند به يک فلسفه امروزپسند دفاع نکرده است. شايسته است نام آن را فلسفه رستاخيز بگذاريم. خلاصه اين مقالات که يک کتاب مي شود، اين بود که ملاک مليت، خون و نژاد که امروز محکوم است نيست، ملاک مليت فرهنگ است و فرهنگ به حکم اينکه زاده تاريخ است نه چيز ديگر، در ملتهاي مختلف، مختلف است؛ مليت هر قوم فرهنگ آن قوم است؛ هر قوم که فرهنگ مستمر نداشته نابود شده است؛ ما ايرانيان فرهنگ دو هزار و پانصد ساله داريم که ملاک شخصيت وجودي ما و من واقعي ما و خويشتن اصلي ماست، در طول تاريخ حوادثي پيش آمد که خواست ما را از خود واقعي ما بيگانه کند ولي ما هر نوبت به خود آمديم و به خود واقعي خود بازگشتيم، آن سه جريان عبارت بود از حمله اسکندر، حمله عرب، حمله مغول، در اين ميان بيش از همه درباره حمله عرب بحث کرده و نهضت شعوبيگري را تقديس کرده است، آنگاه گفته اسلام براي ما ايدئولوژي است و نه فرهنگ؛ اسلام نيامده که فرهنگ ما را عوض و فرهنگ واحدي به وجود آورد، بلکه تعدد فرهنگها را به رسميت مي شناسد همان طوري که تعدد نژادي را يک واقعيت مي داند؛ آيه کريمه «اِنّا خَلَقناکُم مِن ذَکَرٍ وَ اُنثي وَ جَعَلناکُم شُعوباً وَ قَبائِلَ . . .» ناظر به اين است که اختلافات نژادي و اختلافات فرهنگي که اولي ساخته طبيعت است و دومي تاريخ، بايد به جاي خود محفوظ باشد. ادعا کرده است که ايدئولوژي ما روي فرهنگ ما اثر گذاشته و فرهنگ ما روي ايدئولوژي ما، لهذا ايرانيت اسلامي شده است و اسلام ما اسلام ايراني شده است.

با اين بيان عملاً و ضمناً نه صريحاً فرهنگ واحد به نام فرهنگ اسلامي را انکار کرده است و صريحاً شخصيتهايي نظير بوعلي و ابوريحان و خواجه نصيرالدين و ملاصدرا را وابسته به فرهنگ ايراني دانسته است؛ يعني فرهنگ اينها ادامه فرهنگ ايراني است، اين مقالات بسيار خواندني است؛ در انتساب آنها به او شکي نيست، به بعضي ها مثل آقاي خامنه اي و آقاي بهشتي گفته مال من است، ولي مدعي شده که من اينها را چندين سال پيش نوشته ام و اينها را پيدا کرده و چاپ کرده اند؛ در صورتي که دلائل به قدر کافي هست که مقالات، جديد است. به هر حال مطالعه حضرت‎عالي بسيار مفيد است.

اين روزها سؤال و جوابي ار حضرت‎عالي مورخه شعبان 97 منتشر شد که اثر بسيار مطلوبي از نظر انحرافات منتحلين داشت و عجب اين است که شايع کرده اند اين سؤال و جواب به وسيله فلاني تهيه شده است. به آنها گفتم: شما با اين اتهام، به آقا اهانت مي کنيد، گويي ايشان از خود رأي ندارند و تابع رأي مثل مني هستند.

خبر عجيب ديگر اين است که اخيرا آزادي غيرمترقبه‎اي به دسته‏جات مختلف مخصوصاً دسته‎جات سياسي داده شده است. البته نسبت به روحانيين به مقياس بسيار کمتري داده شده، ممنوعيت هاي آنها غالباض به حال خود باقي است. اين تبعيض نيز سؤال انگيز است.

خدمت آقازادگان عظام دامت برکاتهم عرض سلام اين بنده را ابلاغ فرماييد.

والسلام عليکم و رحمة الله و نلتمس منک الدّعاء.

+ زمان درج مطلب در وبنوشت تسبیح  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 17:39  می باشد.  آرامش  |